ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمدعلی حافظی عسکری

۱۱۵ بایت اضافه‌شده، ‏۵ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۳
تاریخ تولد : 1331/03/07
نام : محمدعلی‌ محل تولد : مشهد
نام خانوادگی محل تولد : حافظی عسکری تاریخ شهادت : 1363/12/12مشهد
نام پدر خانوادگی : حاجی‌ مکان شهادت : جزیره مجنونحافظی عسکری
تحصیلات : ابتدایی منطقه تاریخ شهادت : جنوب غرب1363/12/12
نام پدر : حاجی‌ مکان شهادت : جزیره مجنون تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی  یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضاامام رضا
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو  مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
گلزار : خواجه‌ربیع‌
==زندگینامهزندگی.نامه==
محمد علی حافظی عسگری در[[ هفتم خرداد ماه سال 1331]] به دنیا آمد. دوران طفولیت را کنار پدرش در مساجد و پای منابر روضه سپری کرد. خواندن و نوشتن را در کلا سهای کلاسهای شبانه آموخت و تلاوت [[قرآن ]] را نزد خواهرش فرا گرفت. از کودکی به خاندان عصمت و طهارت عشق می‌ورزید. ابتدا به شغل قالیبافی پرداخت و پس از مدتی، حرفه صافکاری اتو مبیل اتومبیل را برگزید. در سن هجده سالگی با خانم رقیه صادقی نژاد لطف آباد، پیمان ازدواج بست. او ایل انقلاب در تظاهرات و نگهبانی شبانه شرکت داشت. با فرمان امام امت، در [[بسیج بیست میلیونی ]] شرکت کرد و از پیشگامان [[بسیج ]] در مسجد کرامت بود. بارها به جبهه اعزام و در [[عملیات میمک ]] و [[خیبر ]] از ناحیه دست مجروح شد. او در [[عملیات بدر]].[[ سال 1363]] در[[ جزیره مجنون]] به شهادت رسید. پیکر پاکش در[[ خواجه ربیع مشهد]] به خاک سپرده شد. از این شهید بزرگوار، چهار فرزند به نامهای علی اکبر، مصطفی، محبوبه و سکینه به یادگار مانده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی،پیروان اسلامی، پیروان و امت شهیدپرور ، سلام بر خون شهید، از سرور شهید آقا حسین مظلوم تاکنون که ما [[موشک ]] و بمباران و هوایی رژیم بعث خائن [[صدام ]] را تجربه می‌کنیم [
سلام بر اقوام و خویشان، آنهایی که در خط [[انقلاب اسلامی ایران ودر ]] و در خط امام هستند. امیدوارم که امام ما را تا ظهور انقلاب [[حضرت مهدی (عج) ]] نگهدار باشد . جانم به فدای امام که ما را از گمراهی نجات داد و ما را به راه خدا و اسلام راهنمایی کردند .
خداوندا تو میدانی که من برای رضای تو در جبهه آمدم. خدایا تو می دانی دوستت دارم، تو را در جبهه ها پیدا کردم. من در شب و نیمه شب تو را پیداکردم. دوست دارم مرا ببخشی که تو بخشنده هستی فقط تو رحیم و رحمن هستی مرا از در رحمتت ببخش.
امشب من می خواهم بروم میدان نبرد، خداوندا اگر گناه کردم، نفهمیدم... اگر کوتاهی کردم نفهمیدم . خداوندا مرا از روی کرمت بیامرز، خدایا تو گفتی ادعونی استجب لکم؛ من هم اطاعت کردم، خدایا .
با سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی [[ایران ]] و با سلام به رهروان راه حسین (ع) که تاکنون پرچم [[عاشورا ]] را با دست پرتوان خود به دوش گرفته‌اند تا شهید و یا اسیر و مفقود شدند و تن به ذلت ندادند . امیدوارم که خداوند توفیق بدهد ما هم پیروان راه آنها باشیم .
من محمد علی حافظی عسگری اعزامی از [[مشهد مقدس ]] [[سپاه پاسداران ]] منطقه 4 هستم . طبق وظیفه شرعی که یک مسلمان دارد من هم می خواهم وصیت نامه خود را بنویسم . من با میل خودم به جبهه آمده بودم و تا آخرین قطره خونم به یاری ا... مقاومت خواهم کرد.
من از خانم رضا هستم . امیدوارم خدا از او رضا باشد. از خانم تقاضا می کنم که فرزندان بدوش شما هست که همین نشان می دهد شما هم در جبهه هستید.
و آفرین به پدر و مادرم که لقمه حلال و شیرپاک شیر پاک و با یاد حسین(ع) ما را بزرگ کرد. آفرین بر مادرها و پدرها ، آفرین بر پدر ما ] که [ با نور نماز ما را بزرگ کرد...
هرچیز دارم هم دکانم و هم پول نقد و زندگی و اختیار فرزندانم بدست زنم که رقیه صادقی نژاد لطفابادی است می بخشم و هر گونه مداخله از هر طرف و هیچ کسی حق ندارد و زندگی شما دخالت کنند من از هم قوم و خویشان طلب عفو و عذر می خواهم مبلغ ده هزار تومان به کبرا، برای عروسی اش بدهی و از خداوند می خواهم مرا ببخشد و به مستأجر دکان تا روزی که زنده هستم دکان را به او دادم وقتی مردم یا انشاءاان‌شاءا... شهید شدم شما هر کاری خواستید بکنید... امیدوارم خداوند توفیق بدهد که یک پاسدار اسلام مثل زینب (ع) باشی...
آخر مگر امام ما و حضرت زینب دنیا به آنها وفا کرد ] ؟ [ ما آخرت را می خواهیم و دنیا زندان مؤمن است و آخرت بهشت مال مؤمن هست. و اسراف نکن و هر کاری خواستی بکنی خدا را در نظر بگیر و خدا را حاضر و ناظر بر کارهایت قرار بدهی. خداوند نگهدار شما و فرزندانم باشد. والسلام
*وصیتی دیگردوم
سلام بر مهدی موعود [[امام زمان (عج) ]] و سلام بر نائب برحقش [[امام خمینی]] و با سلام به خانواده محترم شهیدان [[انقلاب اسلامی ایران ]] و با سلام به شهیدان از انقلاب حسینی (ع) تا انقلاب [[خمینی ]] تا [[جنگ تحمیلی، تحمیلی]] ، جنگی که ما را یک انسان کامل ساخت چون آهن در کوره آب‌دیده می‌کند، ما هم آب دیدم شدیم.
آفرین به این امام که گفتند جبهه دانشگاه است . آری ما در این دانشگاه حدود 4 سال درس خواندیم و از خداوند می خواهیم ما را امتحان نکند که ما رفوزه می شدیم. خداوند ما را اگر امتحان کردی آسان بگیری . خداوندا ما را در روز قیامت پیش حسین (ع) سرافراز کن . من می خواهم حر شهید بشم خدایا خداوندا مرا برای خودت قرار بده خدایا مرا ببخش ، تو بخشاینده و مهربان هستی ... پروردگار معبود ای فرمانروای جهانیان! دوستت دارم و تو میدانی ناتوان و ضعیف هستم.
من از خانواده محترم می خواهم که از خون من استفاده نامشروع نکنند. خدایا تو می دانی من این انقلاب اسلامی و امام امت را دوست دارم. شکر می کنم که در این زمان بودم که خدمت به اسلام می کنم. خدا را شکر و آرزوی من این است که در رکاب [[امام زمان (عچ) ]] بجنگم. خدایا از تو می خواهم توفیق عبادت و بندگی بدهی تا ریشه ظلم را بکنیم تا همه جهاد اصغر و جهاد اکبر بکنیم.  شاهد محمدعلی حافظ عسگری
[[شهید محمدعلی حافظی عسکری]]
==خاطرات==
- یک روز من و شهید حافظی مسیر خیابان دانشگاه را به سمت میدان شهدداء داشتیم پیاده راه می فتیم که شهید حافظی در راه به من گفت : آقای زهرایی اگر من شهید شدم از خانواده ام سرکشی کنید . به بچّه ها و همسرم بگو این کارها را انجام بدهند . بعلاوه من دوست دارم با همین لباس خاکی شهید شوم - با توجّه به اینکه لباس فرم سپاه داشتند - بعد هم گفت : آقای زهرایی من دوست دارم که مرا با همین لباس بسیجی ، با پوتین و چفیّه دفن کنید . ما بین فلکة فلکه تقی آباد و دکترا که رسیدیم یک آرم [[سپاه ]] از جیبش یبرون آورد و گفت : این آرم را بگیر و موقع تدفین آن را بگذار روی سینه ام . با خودم گفتم : تو که شهید نمی شوی . حالا که وقت شهادت نیست . به خاطر اینکه از من ناراحت نشود و دلش نشکند ، آرم را گرفتم و گذاشتم داخل جیبم . دو سال این آرم را نگه داشتم ، تا اینکه از قضا یک شب ساعت 10 بود که خبر دادند حافظی شهید شده است . فردا صبح به اتّفاق آقای ثابت جهت تشییع جنازه به سپاه مشهد رفتیم . موقعی که به سپاه [[مشهد ]] رسیدیم ، شهداء را آورده بودند . سر تابوت ایشان نشستم و فاتحه ای خواندم . بعد آمدم خانه و خانواده ام را برداشتم و به خواجه ربیع رفتیم . وقتی به آنجا رسیدیم مردم عزادار مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند . زمانی که در تابوت را باز کردند و تابوت را نزدیک قبر گذاشتند ، بکدفعه به ذهنم آمد شهید حافظی به من وصیّت کرده که آرم سپاه را روی سینه ام بگذار . ناگهان دست کردم توی جیبم - خدا خدا می کردم که آرم باشد - دیدم که آرم داخل کیفم است . گفتم : یک سنجاق بدهید . گفتند : می خواهی چکار بکنید ؟ گفتم : شهید حافظی وصیّت کرده که این آرم را روی سینه اش بگذارم . بعد از اینکه آرم را روی سینه اش گذاشتم ، جنازة ایشان را دفن کردند .
- شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود. او دیده بود که نیروهای عراقی دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید. وقتی آمد گفت: چکار می کنید؟ گفتم: هیچی بحمدلله جلو تنگه را گرفتیم. گفت: من به خاطر همین آمدم. گفتم: خاطرتان جمع باشد. آنجا الان به لطف خدا گورستان عراقی ها شده است. بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد. خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود. بلافاصله شهید زرینی و [[بی سیم چی ]] اش و شهید حافظی به آن طرف خاکریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است، که یک مرتبه یک گلوله به پشت خاکریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکش هایش هم دقیقا از روی سر ما رد شد. آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم. یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خودش را به این طرف خاکریز انداخت. دویدم و زیر بغلش را گرفتم. گفت: مرا رها کن. برو ببین حجت چکار شد؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است. دیدم یک بسیجی جوان 16 _ 15 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم: پسر جان چه شده؟ گفت: من هیچی. اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند. با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند: بروید ببینید که حجت چکار شده است. سریع پریدم و به آن طرف رفتم. دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که بر تن داشت، می سوخت . بالافاصله خودم را به آن طرف خاکریز رساندم و صدا زدم: دوست بین پیت های آب را زود بیاور. سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند. چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود. شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد، گفتم: این سردار حجت، زود آبها را روی سرش بریز. آتش را که خاموش کردیم، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله [[تانک]] ایشان را گذاشتیم. به شهید دوست بین گفتم: حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادر امداد به عقب ببریم. بعد خدمت شهید حافظی آمدم، دیدم ایشان ترکش خورده است. دستهای ایشان از قبل هم مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود. گفتم: برادر علی چکار شده اید. گفت: مرا رها کن. بگو حجت را چکار کردی؟ گفتم: حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید. گفت: نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید چکار کنید؟ گفت: یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم؟ گفتم: می خواهید بیایید به بیرون که چاذکار چکار کنید؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید. ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند. بعد دوباره گفت: حجت چه شد؟ گفتم: حجت شهید شد. سپس ایشان و [[بی سیم چی ]] شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .
- وقتی که ایشان از جبهه می آمد ، گرفته و ناراحت بود. گفتم: دادش چه شده این دفعه که آمده ای ناراحت هستی. گفت: یکی از دوستانم شهید شده، ولی من شهید نشده ام. گفتم: خوب شاید خواست خدا نیست که شما شهید شوی، ایشان گفت: حالا چه می شود که خدا چنین لطفی را در حق ما بکند و من هم شهید بشوم؟
- آخرین لحظه ای که می خواستم از آقای حافظی جدا شوم ایشان گفت : از حالا به بعد من فرمانده ی تو نیستم شما در اختیار برادر علی ابراهیمی هستی ایشان به شما می گوید که باید چه کار کنی انشاءاان‌شاءا.. دیدار ما کربلا. مرا حلال کن . همانجا در چشمان من اشک جمع شد و احساس کردم که ایشان با این صحبتهایی که کرد به شهادت می رسد . بعد از ایشان جدا شدم . شنیدم در عملیات بدر آقای حافظی تعدادی از بچه هایی را که مانده بودند دو دسته می کند و در حالی که خودش در جلو بچه ها حرکت و آنها را هدایت و به سمت دشمن حرکت می کرد . در مسیر حرکت به یک [[سنگر تک لولی ]] دشمن می رسند که دشمن متوجه می شود ایشان نیروها را هدایت می کند و با چهار لول به سمت ایشان شلیک می کند که همانجا به شهادت می رسد .
- زمان انقلاب ما در چهار راه شهدا سکونت داشتیم . روز یک شنبه خونین آقای حافظی به منزل ما آمد دیدم دستهای ایشان خونی است . گفتم چرا دستهای شما خونی است ؟ گفت : بخاطر اینکه جنازه ی شهدا را اینطرف و آنطرف بردم نمی دانید در بیرون چه خبر است تانکها آمدند و خیلی افراد را شهید کردند . بعد مارا با ژیانش به بیمارستان [[امام رضا (ع) ]] برد و از مجروحین دیدن کردیم .
- یک سری آقای حافظی به خاطر مشکلی که برای ایشان پیش آمده بود برای ادامه ی کار به[[ سپاه مشهد]] آمد بعد از مدتی ایشان گفت : که قصد برگشت به منطقه را دارد . گفتم : چرا می خواهی به این زودی برگردی ؟ بچه های اینجا که احترام خاصی برای شما قائل هستند و کسی نیست که به شما سخت بگیرد . مدتی که اینجا هستی سرکار نیا و استراحت کن . ایشان گفت : من روحیه ام با اینجا سازگار نیست . انگار اینجا محیط بسته ای است که احساس می کنم در آن زندانی هستم برای همین تاب ماندن در اینجا را ندارم . که بعد از چند روز کارش اینجا هنوز تمام نشده بود که به منطقه رفت .
- وقتی یکبار از جبهه آمد یک شب به پایگاه آمد و به جمع پایگاه گفت : بلند شوید بروید به دنبال کارتان چه معنا دارد اینجا دفتر کار درست کردید و دائم اینطرف و آنطرف می روید . این دفترو دستکها را جمع کنید . بلند شوید به جبهه بروید اینجا که کاری نیست . کار آنجا در جبهه است .
- یک شب جمعه [[ماه رمضان ]] محمد علی ما را برای افطار به منزلش دعوت کرد و خودش برای افطار کوکو سبزی و سوپ پخت. هنگام افطار عده ای از رفقای پاسدار ایشان به دیدنش آمدند. ایشان قسمتی از حیاط را فوری فرش کرد و [[نماز جماعت ]] را با دوستانش برگزار نمود. سپس یک قابلمه بزرگ خاکشیر درست کرد. کوکو سبزیها و سوپها را به آنان داد که خوردند. هیچ چیز از کوکوسبزیها و سوپها به ما نرسید و بعد از افطار هم [[دعای کمیل ]] را خواندند .
- یک روز در چهار راه شهدا جلوی مسجد کرامت کنار پاساژ بهمن عقب نشینی دارد، نمی دانم که چه برنامه ای بود که آقای حافظی به [[امام جماعت ]] آقای بهشتی پیشنهاد کرد که در خیابان نماز وحدت بخوانیم. ایشان هم قبول کرد و در عقب نشینی خیابان در پیاده رو بعد از جمع شدن عده ای شروع به خواندن [[نماز وحدت ]] کردیم .
- زمانیکه فرزند آقای حافظی هنوز نوزاد بود، یک بار به سختی مریض شد و در اثر تب زیاد دچار تشنج شد. دائی من اصلاً ناراحت نشد ولی همه از جمله من دائم گریه می کردیم. ایشان گفت: چرا اینقدر ناراحتی می کنید، ای بابا شما ها هم چقدر سخت گرفتید. ـ به این نحو ناراحتی خودش را از گریه کردن ما نشان داد. ـ مادرم به دائیم گفت:" محمد علی بچه ات دارد می میرد، تو داری می خندی؟ " ایشان گفت:" خواهر، اگر خدا خواسته باشد که انشاء الله ان‌شاءالله او را خوب می کند و اگر هم نخواسته باشد کاری از دست کسی بر نمی آید .
- یک روز پدرم من و پسر خاله ام را که پدر نداشت به نماز جمعه برد. آن روز باران شدیدی شروع به باریدن کرد و هر کس به دنبال این بود که پلاستیکی پیدا کند و بر سرش بکشد. ما هم این کار را کردیم و نمازمان را خواندیم و با پدرم به منزل برگشتیم .
- یکی از رفقای محمد علی برایم تعریف کرد که ایشان قبل از شرکت در عملیات غسل شهادت کرد و گفت: اگر من شهید شدم سلام مرا به خواهرم برسان. چون او در حق من مادری می کرده و بر گردن من حق دارد و من [[قرآن ]] خواندن را از او یاد گرفتم. به او بگو که از من راضی باشد و من را حلال کند .
- یک روز سیزدهم نوروز پای من شکست و روز 14 فروردین ایشان از جبهه به منزل آمد وقتی متوجه شکستگی پای من شد چون هوا مقداری سرد بود. منقل برقی برای من روشن کرد و تلویزیون داشت که هر کجا می رفت آن را با خودش می برد. ـ آن را به اتاق من آورد و گفت: خواهرم، تا پای شما خوب نشده تلویزیون اینجا باشد. چون شما نمی توانی از خانه خارج شوی و ممکن است حوصله ات سر رود . وقتی برادرم محمد علی به جبهه رفت مادر خانم ایشان به منزل ما آمد و تلویزیون را برد. زمانی که مجدد ایشان از جبهه برگشت. وقتی به منزل ما آمد . گفت:" خواهر جان، تلویزیون کجاست؟" گفتم: "مادر زن شما وقتی شما به جبهه رفتی آن را برد." گفت: من تلویزیون را اینجا گذاشتم که تا زمانی که پای شما خوب نشده، اینجا باشد. ناراحت شد و دیگر حرفی نزد .
- آقای حافظی قبل از اینکه به شهادت برسد به من گفت:" اگر من شهید شدم هر موقع که بر سر قبر من آمدی یک حمد و سه مرتبه انا انزلنا بخوان." بنده هم هر روز که با سرویس از کنار خواجه ربیع رد می شوم این کار را انجام می دهم .
- قبل از شروع [[عملیات بدر ]]آقای حافظی به من گفت:" محسن جان، در این عملیات من رفتنی هستم و اگر شهید شدم قول بده که بر سر قبرم بیایی و برایم سخنرانی و نوحه بخوانی." گفتم:" شما علی جان، شهید بشو من حتماً می آیم و صحبت می کنم." این جریان گذشت تا اینکه بعد از عملیات بدر من به مرخصی رفتم وقتی به [[مشهد ]] رسیدم مصادف بود با هفتم شهید بزرگوار حافظی. بنا به قولی که داده بودم به سر قبر ایشان در خواجه ربیع رفتم و چون همه ی دوستان جنگ در آنجا جمع بودند برای او سخنرانی و سپس نوحه خواندم و در پایان گفتم علی جان من به قولم عمل کردم .
- در منطقه گوشه ی چادر یکی از گروهانهای ما پاره شده بود. آقای حافظی من را صدا زد و گفت:" اگر شما واقعاً توان ندارید که یک نخ و سوزن پیدا کنید و گوشه ی چادرتان را بدوزید من خودم می آیم و این کار را انجام می دهم ." گفتم:" برادر علی، این چادر فرسوده و خراب شده." گفت:" می دانید این چادر متعلق به چه جمعیتی است؟ چادر که متعلق به گروهان شما نیست متعلق به جمعیت [[ایران ]] است، جمعیتی که همه دخیل در جنگ هستند و همه سهم دارند. حالا شما این طور صحبت می کنی؟! چادر فرسوده و خراب و از بین رفته است. مردم این چادر را فرستادند اینجا که برادران، زیر آن خودشان را برای رزم آماده کنند. اگر امروز این گوشه ی چادر را که پاره شده تعمیر نکنیم، فردا گوشه ی دیگر آن پاره می شود و پس فردا مجبور می شوید آن را به دور بیاندازید. پس گوشه ی گوشه‌ی آن را بدوزید." گفتم:" چشم ."
- به یاد دارم درایام [[ ایام عاشورا]][[ تیپ 21 امام رضا]] مراسمی را برگزار کرد که نیروهای کادر و فرمانده گردانها در آنجا جمع بودیم. یک دفعه آقای حافظی بلند شد و برادران را تشویق به خواندن نوحه و سینه زنی کرد .
- به یاد دارم هر موقع عملیات داشتیم آقای حافظی به من می گفت:" برادر اصلی شما به نیروها را جمع کن." در [[عملیات بدر ]] ایشان گفت:" شما آخرین نیروها قرار بگیر." گفتم: برادر حافظی تا به حال هر چه شما گفتید من به حرف شما گوش کردم، اما این بار دیگر نمی خواهم به حرف شما گوش بکنم؛ گفت:" چرا؟" گفتم :" در توانم نیست که دیگر ته نیروها را جمع کنم یا بگذار که جلو حرکت کنم یا که دیگر خودت می دانی." ایشان گفت: هر کجا شما را بگذارم خوب است؟ شما کجا را می خواهی؟" گفتم:" من را در آخر نیروها نگذار، هر جا که می خواهی بگذار." ایشان گفت: برو در وسط نیروها. شب من با ایشان و سایر نیروها بر روی آب بودیم، من در وسط نیروها بودم و ایشان خودش به عقب رفت و نیروها را جمع و جور کرد. و تا بحال سابقه نداشت که ایشان به دلخواه نیرویش رفتار کند. آنجا به من الهام شد که ایشان آماده رفتن است. و در همین عملیات بدر ایشان بعد از چند شب به شهادت رسید .
- در آموزش نظامی یکی از آموزشها عبور از [[سیم خاردار ]] بود. هنگامی که از افراد تحت آموزش خواستند که دواطلب شوند جهت خوابیدن بر روی سیم خاردار که یکی از کسانی که عبور سیم خاردار را به ما یاد داد آقای علی حافظی بود. ایشان در آموزش اولین کسی بود که روی سیم خاردار دراز کشید که بعد از آن تعدادی از برادران یاد گرفتند و کار ایشان را تکرار کردند .
- قبل از عملیات بدر آن موقع من را از گروهان برداشت و به عنوان دستیار خودش مشغول به کار شدم. آقای حافظی در شب عملیات بدر مأموریتی به من داد و گفت :" شما با فلان گروهان از یک منطقه دیگر باید به عملیات بروی و از آنجا عملیات را شروع کنی. بعد اضافه کرد که هادی از من راضی باش." گفتم:" شما باید از من راضی باشی." ایشان گفت:" نه، کار عملیات یک کار دفتری نیست کاری است که یکی ناملایمات دارد. کوه، آب، دریا، زمین، گلوله و جنگ دارد. شما باید 150 تا 300 نفر از این بندگان مخلص خدا را که بهترین انسانها هستند و برای دفاع از این مرز و بوم آمدند، هدایت کنی. پس باید سختیها را ببینی و تجربه کنی و به آن عادت کنی. و با مسائل مدیریتی آشنا شوی و من برای امروز تو را می خواستم در همان لحظه یادم آمد که مدتی قبل می خواستم از گردان ایشان بروم. ایشان موافقت نکرد و گفت که نباید بروی. وقتی این حرف را شنیدم متوجه شدم که ایشان چه می گوید و منظورش چیست .
۲٬۸۰۰
ویرایش