ویرایشها
/* خاطرات */
• هنگامیکه محمد علی برای آخرین مرتبه به مرخصی آمد به من گفت: همسرم در منطقه بودم که یک شب خواب دیدم آقایی با لباس و اسب سفید نزد من آمد و شش نفر از همرزمان من را با خود برد. من آن لحظه در حال بستن کفش هایم بودم، یکی را بسته و دیگری را در دست گرفته و دور سرم می چرخاندم، در همان لحظه با صدای بلند آقا را صدا زدم و گفتم مرا هم با خود ببرید که ایشان گفت: تو را نوبت بعد می برم.
• یکی از همرزمان فرزندم محمد علی خاطره ای از ایشان برایم اینگونه نقل می کرد: می گفت وقتی که فرمانده مان گفت: چه کسی حاضر است در عملیات نصر چهار شرکت کند همرزم محمد علی دستش را بالا برد و گفت من حاضرم اما فرمانده گفت تو هنوز کوچکی و نمی توانی در این عملیات شرکت کنی ولی ایشان خیلی اصرار کردند و توانستند فرمانده را رازی کنند تا او هم در عملیات نصر 4 شرکت کند این فرمانده به او گفت امکان دارد در این عملیات اسیر یا شهید و یا [[مفقود الاثر]] شوی ولی همه چیز را قبول کرد و همراه ما به عملیات آمد و به [[شهادت]] رسید.
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:3900 (1).jpg
</gallery>
منبع سایت یاران رضا