ویرایشها
• زمانی که محمود کاوه مجروح شده بود محمدرضا با گروه سرود به [[کردستان]] رفت تا در آن جا برنامه اجراء کند وقتی آمد نایستاد شش روز بیشتر نماند و با این که به سن قانونی نرسیده بود به جبهه اعزام شد و تا چهار ماه نیامد و می گفت: جبهه به ما احتیاج دارد.
• دوست محمدرضا آقای سید کافی تعریف می کرد می گفت در توی اروند طنابی بود که ما از آن عبور می کردیم یک باره طناب قطع شد و همان طور که منور می زدند می دیدم که آب و خون یکی شده آن که جان داشت بالا و پایین می رفت و آن که [[شهید]] شده بود روی آب بود و آقا رضا و من کنار هم بودیم و نفهمیدیم که آقا رضا در آب فرو رفته یا پرواز کرد.
• شبی در خواب دیدم در حیاط منزل ایستاده ام و صدای جمعی که از دور لااله الله می گویند و به سوی من می آیند در حالی که متعجب شده بودم مثل این که کسی در گوشم می گفت این ها را که می بینی هفتاد یا هشتاد نفر از جوانان بنی هاشم هستند و جوانان در حالی که تابوت شهیدی بر دوش شان بود لااله الله گویان از کنار من رد شدند وارد منزلمان شدند تابوت شهید را روی زمین گذاشتند و ایستادند و شروع به سینه زدن کردند من هراسان به سوی آنها رفتم و پرچم روی تابوت را برداشتم و سر تابوت را باز کردم و دیدم پسرم محمدرضا درون تابوت است و سرش از ناحیه ی راست شکافته شده بود و نه خونی و نه خاکی دیده می شد چهره ی محمدرضا بسیار نورانی بود در حالی که توی سرم می زدم و می گفتم رضا جان کدام ظالم تو را به این روز انداخته است. این جوانان بنی هاشم با حالتی گریان گفتند مادر غصه نخور و ناراحت نباش رضا را منافقین صدا با سر نیزه به شهادت رسانده اند و بعدها متوجه شدم که خواب من در همان شبی بوده که محمدرضا به [[شهادت]] رسیده است.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4779 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
==پانویس==منبع سایت یاران رضاhttp:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4779>