ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محسن بهاری

۳۹ بایت اضافه‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۹
/* خاطرات */
==خاطرات== 
- ما از یک روستا 12 نفر اعزام شدیم و فقط من از بقیه دوستانم جدا شدم و با محسن بهاری و محمدعلی مکرمی بودم ایشان همیشه به سنگرم سر می زد و می گفت دلاور ناراحت نباش من مواظب هستم و دوستانم بخاطر این مهربانیها محسن را دوست داشتند. یک دفعه محسن چنین گفت: دوست دارم در حضور همسنگرانم به شهادت برسم، من برای این کار آمده ام. اگر لیاقت آن را داشته باشم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره در پشت پادگان حاج عمران به شهادت رسید .
- هر زمان که کسی در روستا فوت می کرد در نیمه های شب محسن به همراه دوستان با آن سرمای زیاد یخبندان و کولاک به طرف قبرستان که تا روستا 2 کیلومتر فاصله داشت می رفتند و بدون اینکه خانواده متوفی متوجه شوند قبر را آماده می کردند تا هر چه زودتر جسد را به خاک بسپارند . بعد از فوت همسر محسن به ایشان گفتم: بچه ات تنهاست شما به جبهه نرو . ایشان گفت: اصلا امکان ندارد اگر تا به حال ناراحتی برای همسرم داشتم دیگر ندارم. برای دفاع از وطن و کشورم می روم و یقین می دانم تا چهلم همسرم به پیش او می روم . چند روز که از چهلم گذشته بود بنیاد به ما اطلاع داد که محسن بهاری شهید شده است .
- یکی از مشکلات بزرگ و جانسوز محسن این بود که همسرش را از دست داده بود و روز سومش به جبهه آمد و نمی خواست همرزمانش را تنها بگذارد و به جبهه آمد . ایشان هنوز به جبهه نرفته بود که برای هم سن وسالهایش تعریف کرده بود که من خواب دیدم که به جبهه رفته ام و با عراقیها می جنگم . منبع <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4320 سایت یاران رضا]</ref>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4320=پانویس== <references />
۵٬۰۸۰
ویرایش