ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ولی الله چراغچی مسجدی -بخش 3

۱۸ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۹
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
 
 
 
==خاطرات==
- وقتی شهید چراغچی را می خواستند وارد قبر کنند قبل از آن من وارد قبر شدم ، جنازة ایشان را گرفتم و توی قبر گذاشتم. مهر تربت امام حسین علیه السلام را داشتم ، گذاشتم روی صورت ایشان . وقتی تلقین خوانده می شد من کفن ایشان را تکان می دادم. کار دفن که تمام شد همان شب خواب دیدم که ایستاده ام و دارم کفن شهید چراغچی را تکان می دهم ، در همین حین یکدفعه ولی الله زنده شد. خانواده، دوستان و اقوام و همرزمان همه دور قبرش نشسته بودند من از شدت خوشحالی از توی قبر داد می زدم وبالا و پایین می پریدم و می گفتم : بابا ولی الله زنده شد ، بابا من به شما می گویم ولی الله زنده شد. بروید برایش لباس بیاورید. در همین حالت از خواب بیدار شدم نمی دانم اذان صبح نشده بود یا اینکه مشغول گفتن اذان بودند. صبح رفتم خوابم را برای پدرشان نقل کردم .
- دو تا از سالن های پادگان بسیج را ساخته بودند ، پنجره هایش را گذاشته بودند ، اما شیشه نداشتند که بگذارند. روزی فرماندة پادگان به برادر ولی الله می گوید می شود به پدرتان بگویید بیایند شیشه های پنجره ها را بگذارند. گفته بود برای چی نشود. شب می رود به مغازة پدرش و می گوید این قدر شیشه با این ابعاد می خواهم. فکر می کنم 48 ساعت نشد که صد و پنجاه متر مربع شیشه را بریده بود و خودش با ماشین پدرش شیشه ها را با بتونه آورده بود. فرماندة بسیج تعجب کرده بود از این سرعت عمل برادر چراغچی و می گفت شنیده بودم که شما سرعت عمل داری ولی نه این طوری . سه روز به اتفاق چراغچی وقت گذاشتیم تا توانستیم تمام پنجره های سالن را شیشه کنیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222=پانویس== <references />
۵٬۰۸۰
ویرایش