ویرایشها
آن روزها را خوب به خاطر دارم؛ اولین كسانی كه شروع به پی ریزی تشكیلات [[سپاه پاسداران ]] كردند، سه نفر بودند: [[شهید كلاهدوز، كلاهدوز]]، [[شهید محمد منتظری ]] و [[شهید نامجو]]. آنان درصدد تشكیل یك نیروی مردمی مطمئن و ضربتی بودند كه بتواند حامی [[انقلاب ]] و اهداف آن باشد .
ساختمان جدیدی را برای استقرار تشكیلات [[سپاه ]] درنظر گرفته بودند. سه چهار روز بعد از شروع كار، برای دیدن كلاهدوز به آنجا رفتم. در نظر اول او را نشناختم. جارو به دست گرفته بود و مشغول تمیز كردن اتاقهای ساختمان بود. تمام سر و رویش پوشیده از گرد و غبار و خاك آلود شده بود .
كارش را در سپاه با جارو كردن شروع كرد و همه می دانند كه چه كار كرد و به كجا رسید .
در اوایل پیروزی انقلاب، [[انقلاب]]، در كنار [[سپاه پاسداران ]] یك سپاه دیگر هم تشكیل شده بود كه مقرش در خیابان زنجان بود. كلاهدوز وقتی دید كار این دو نهاد موازی است، بلافاصله پیشنهاد كرد تا در سپاه پاسداران ادغام و از دودستگی و تفرقه جلوگیری شود .
با روحیه ای انقلابی خونش برای انقلاب می جوشید و از هیچ كاری برای پیشبرد امور دریغ نمی كرد. حتی كار به جایی رسید كه قرار شد به فرماندهی [[سپاه پاسداران ]]منصوب شود ولی با فروتنی گفت: « هرچه باشد سپاه یك نیروی برخاسته از مردم و انقلاب است در حالی كه من در سابق افسر گارد بوده ام … »
هرچه اصرار كردند، نپذیرفت . در آخر هم به قائم مقامی اكتفا كرد .
روزی در پادگان [[ولی عصر (عج) ]] كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقتی كارت او را دیدند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها می كرد و همه جا معمولی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان ولی عصر (عج) متوجه نشد كه ا ی ن شخص قائم مقام [[سپاه پاسداران ]] اس ت !<ref>کتاب هالهای از نور، ص57</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
صبح شنبه بود که می خواست برود برای عملیات [[ثامن الائمه]]. البته این را بعدها فهمیدم . خودش فقط گفت می روم جبهه. پنج شنبه از جبهه برگشته بود. موقعی که خواست برود، گفتم: « جدیداً خیلی جبهه می روی . وقتی هم که به تهران برمی گردی که در منزل نیستی یک سری مشکلات هست … »
حرف مرا قطع کرد و گفت: « کار سنگینی در پیش دارم و باید بروم . »
هرگاه جلسه داشتیم، این آیه مباركه را می خواند و اصرار می كرد: « باید این آیه را بنویسیم و در معرض دید عموم قرار دهیم تا مسئولان و دیگران این قضیه را امری شرعی تلقی كنند و خدای ناخواسته حب و بغضها و روابط و دوستی ها جایگزین ملاكهای صحیح و صادق نشود .»
حرفش این بود كه: «در زمینه اعتقادات برادران پاسدار باید از دل و جان مایه گذاشت تا چنان پرورده شوند كه درنشیب و فرازها و لحظه های سرنوشت ساز انقلاب نقش خود را به نحو احسن ایفا كنند. با ی د با صبر و توكل [[انقلابی ]] از مسئولیتهای خویش آگاه باشند .
می گفت: «سپاه «[[سپاه]] نباید فقط یك بازوی نظام پی باشد، وگرنه خطر بزرگی تهدیدش خواهد كرد و با كوچكترین وزش نسیم مخالفی ،مثل ساقه های نازك و كم استقامت، خم شده و به چپ و راست متمایل خواهند شد . »
او به حق از بنی پانگذاران اصلی [[سپاه ]] بود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص33</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
روزی پیش او رفتم تا حكم مرا امضا كند. حكم را گذاشتم روی میز و خواستم از اتاق خارج شوم كه مرا صدا زد. وقتی دوباره نزد او برگشتم نگاهی به حكم انداخت و گفت: «برو سوابق افراد منفی را جستجو كن و در یك مجموعه برای استعلام خود سپاه و سایر یگانها بگذار تا حسابشان جدا باشد و خدای ناكرده نیروهای ناباب در مجموعه نهادهای [[انقلاب ]] نفوذ نكند . »
علاوه بر آن، بسیار تأكید می كرد كه این كار پیگیری شود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص68</ref>
دیدم ناراحت است. تا مرا دید، گفت: « فهمیدی دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ »
دیروز رفتم نخست وزیری . ساعتها پشت در اتاق مهندس بازرگان نشستم كه یك حقوقی ، پولی برای پرسنل از ایشان بگیرم . تا مهندس بازرگان آمد بیرون، گفتم از [[سپاه ]] آمده ام راجع به بودجه ای كه شورای [[انقلاب ]] تصویب كرده بود. مهندس بازرگان نگاهی به من كرد و بدون اینكه چیزی بگوید رفت. خیلی ناراحت شدم. روی آمدن به سپاه را نداشتم. می دانستم منتظرید كه حقوق بگیرید . مستقیم رفتم خانه. باور كن حتی حال باز كردن بندهای پوتین را هم نداشتم. با پوتین رفتم تو آپارتمان و همان جا توی راهرو دراز كشی دم . »
كلاهدوز تنها با انجام وظیفه راضی نمی شد. دلسوز همه بچه ها بود .<ref>کتاب هالهای از نور، ص67</ref>
یك شب منزل بنی صدر دعوت شده بودیم برای شام. راجع به برنامه های كاری و [[سپاه ]] صحبت بود. كلاهدوز هم آمده بود. بعد از اینكه از آنجا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: « چی شده، آقای كلاهدوز ؟ »
گفت : « از این كه آقای بنی صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم. الان زمانی نیست كه چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم . »
روزی در پادگان ولی عصر [[ولیعصر(عج) ]] كار فوری داشت. من هم داشتم می رفتم دانشكده. گفت مرا هم سر راهت برسان. وقتی رسیدیم مثل یك نیروی عادی ، كارتش را نشان داد و وقت ی كارت او را د ی دند، گفتند با كی كار دارید . شماره تلفنی را گفت و آنها زنگ زدند و بعد از هماهنگ ی وارد شد .
بعدها متوجه شدم كه این دفعه اول و آخرش نبود؛ همیشه از این كارها م ی كرد و همه جا معمول ی و ناشناس رفت و آمد می كرد؛ با لباس ساده و ماشین ساده و شخصی ، با آن رفتار سرشار از خضوع و خشوع؛ نگهبان پادگان [[ولی عصر (عج) ]] متوجه نشد كه این شخص قائم مقام [[سپاه پاسداران ]] است !<ref>کتاب هالها ی از نور، ص57</ref>
شهید یوسف کلاهدوز
یک روز راهی [[آبادان ]] بودیم . نرسیده به پلی که بعد از [[اندیمشک ]] قرار دارد، در [[پایگاه ژاندارمری ]] جلوی ما را گرفتند. گفتند از ینجا به بعد ممنوع است. بعد از کلنجار رفتن، کلاهدوز گفت: « من تعهد می دهم و با مسئولیت خودمان جلو می رویم . »
در دفتر ژاندارمری چیزی نوشت و از آنجا گذشتیم . برای مخفی ماندن از دید دشمن، با چراغ خاموش حرکت می کردیم و چون هوا تاریک بود، ی ک نفر روی کاپوت نشسته بود و راننده را هدایت می کرد .
وقتی فهمیدیم به شهادت رسیده، بلافاصله شورای عالی سپاه تشکیل جلسه داد. در آن جلسه مطرح شد که چگونه خبر شهادت را به خانواده اش برسانیم . به من و آقای جزایری مأموریت داده شد که به منزل [[شهید ]] برویم و سعی کنیم آرام آرام آنها را مطلع کنیم .
آقای جزایری مسئول روابط عمومی [[سپاه ]] بود. با هم قرار گذاشتیم که اولاً برخودمان مسلط باشیم و ثانیاً آرام آرام آنها را مطلع کنیم . ولی قضیه برعکس شد. وقتی رفتیم و وارد منزل شدیم، همسر ایشان وارد اتاق شد. منتظر بودیم که گریه و زاری کند، ولی خودم ناگهان بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. همسر ایشان با وقار غیرقابل وصف و آرامش ملکوتی که در صدایش بود، به ما تسلی داد و گفت: « یوسف به آرزویش رسید . ما از قبل خودمان را برای شهادتش آماده کرده بودیم.»
شهید یوسف کلاهدوز
[[حصر آبادان ]] شکسته شد و غنایم و اسرای زیادی به دست نیروهای اسلام افتاد. کلاهدوز در آن روزها مسایل را در منطقه از نزدیک پیگیری می کرد و برای ارائه گزارش به شورای عالی دفاع به تهران می آمد .
یک شب قبل از عزیمت به تهران، حدود ساعت دوازده نیمه شب با تلفن زنگ زد. از خواب بیدار شدم. وجودش سراپا شور و اشتیاق بود. گفت: « به همه برادران سپاه اسلام سلام برسان و بگو که ما دستهای غیبی خداوند را بر بالای سر رزمندگان دیدیم و فتح الهی را از نزدیک شاهد بودیم. بگو که این پیروزی را خدا به واسطه همان نماز شبها و توسلها نصیبمان کرد. بگو پارسای ان شب باشند و شیران روز، بگو اینها همه اش نت ی جه تقوا و توکل و تلاش صادقانه بود. مبادا دچار غرور شوید، ارتباط خودتان را با خدای سبحان قوی کنید … »
قبل از عملیات ثامن الائمه (ع) بود. بعد از بحثهایی که در شورا ی عالی دفاع صورت گرفت، کلاهدوز و [[شهید نامجو ]] مأمور شدند تا سریعاً در منطقه حضور یابند و علت کندی عملیات را جستجو کنند .
آنجا وقتی دیده بودند که برادران سپاه و ارتش از مشکلات و کمبودها گله مند هستند و مرتب از نارسایی ها شکایت می کنند، یک دفعه خروشیده و نهیب زده بودند که: « شما توکلتان را از دست داده اید ! این حرفها یعنی چه ؟ از چه می ترسید . طلسم صدام باید شکسته شود ولو این که [[شهید ]] و زخمی زیاد بدهیم . این طلسم با توکل باید شکسته شود . »
نهیب ایشان چنان شوری در میان نیروها ایجاد کرده بود که یک عده حتی استغفار کردند. وقتی هم عملیات با پیروزی و موفقیت به پایان رسید، اهمیت شهامت و قاطعیت او در آن روز هرچه بیشتر مشخص شد .
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
وقتی درباره عملیات با بی میلی تعدادی از فرماندهان مواجه شد، خطاب به آنها گفته بود: «شاید به خاطر تعداد شهدایی که ممکن است بدهیم، در انجام این عملی پات تردید دارید . ولی از کجا معلوم همین جور هم در جبهه ها اینقدر شهید ندهیم ؟!حالا که حضرت امام (ره) فرموده و حالا که ما زنده ایم، مکلف به اجرای فرمانیم . هشت ماه به خاطر کارشکنی های بنی صدر دست روی دست گذاشتیم ولی حالا دیگر بهانه ای وجود ندارد و هپچ عذری پذیرفته نیست . شاید هم به توانمندی [[رزمنده ]] ها شک دارید ؟ کافی است دو روز به من فرصت بدهید تا قدرت آنها را در عمل به همه نشان بدهم . »
بعدها دیدیم که این حرفها ادعا نبود. چیزهایی که کلاهدوز می گفت، در عمل ثابت شد. واقعی تها یی بودند که او به خاطر شناختش از قدرت رزمی نیروها لمس کرده بود. حتی تعداد اسرایی که در این عملیات گرفتیم، تقریباً همانی بود که او حدس زده بود. طرح و نقشه اش براساس پیشرفته ترین تاکتیکهای علمی و نظامی بود و لیاقت نظامی و فرماندهی خود را در عملیات [[ثامن الائمه (ع) ]] به خوبی نشان داد .
شهید یوسف کلاهدوز
سرلشکر فلاح ی و کلاهدوز در جلسه با هم بحث می کردند. [[سرلشکر فلاحی ]] می گفت: « ما امکانات نداریم . می خواهی این همه آدم بی گناه را بیخود به کشتن بدهی ؟ آن هم بدون هیچ نتیجه ای ! »
کلاهدوز گفت: « من همه مسئولیتش را قبول می کنم. شما فقط اجازه بدهید تا طرح شکست [[حصر آبادان ]] را مطرح کنم . »
سرلشکر فلاحی هنوز اصرار می کرد که اینی ک عملیات انتحاری است و هیچ نتیجه ای ندارد جز کشته شدن تعداد زیادی نیرو . هیچ کس طرفدار کلاهدوز نبود؛ ولی او گفت: «تمام مسئولیت آن را به عهده می گیرم . شما فقط قول همکاری بدهید . »