ویرایشها
پانویس
به یاد دارم کتابی در خانه داشتیم که سرگذشت حضرت علی اکبر علیه السلام و مادرش ام لیلا بود در هر حال که من این نوحه را می خواندم محمد حسین می گفت مادر روزی خواهد رسید که من و تو مانند حضرت علی اکبر علیه السلام و ام لیلا خواهیم شد و تو از فراق من و من در فراق تو خواهیم سوخت و همیشه این موضوع را تکرار می کرد و من به او گفتم که این حرفها را نزن تو باید عصای دست من باشی . می گفت: حضرت علی اکبر علیه السلام عصای دست ام لیلا نشد چرا که تقدیر این گونه بود وقتی که می گفتم باید عصای دست من باشی می گفت: مادر آرزو دارم که به شهادت برسم و عصای آخرت تو باشم تا زندگی دنیوی و باز می گفتم: آرزو داشتم که مرا یاور شوی ، تو عصای پیری مادر شوی. می گفت: من عصای پیرات نمی شوم عصای آخرتت می شوم.
فرزند عزیز شهیدم محمدحسین ادامه ی تحصیل نداد و جبهه را انتخاب کرد در حالی که برادرش نیز در جبهه بود به محمدحسین گفتم به جبهه نرو تا سربازی برادرت به اتمام برسد آن وقت تو برو، محمدحسین جواب داد به مادر هیچ وقت این حرف را نزنید چرا که برادرم به جای خودش به جبهه رفته من هم می خواهم به خاطر خودم به جبهه بروم.
صمیمی ترین دوستان محمدحسین که در آن زمان با هم دیگر جبهه می رفتند شش نفر بودند که چهار نفرشان به شهادت رسیدند یکی از آنها که نسبت به بقیه علاقه ی خیلی بیشتری به محمدحسین داشت و عکسش را محمدحسین در جیب خود داشت می گفت: مادر می شود که من هم مثل او به ناکامی از بین بروم و در زیر خاک دفن شوم به او می گفتم هیچ وقت این حرف را نزن.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11022سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>