ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمدرضا بختیاری تربتی‌

۳۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۸
==خاطرات==
خاطر دارم قبل از این که فرزندم محمدرضا به دنیا بیاید خواب دیدم پسر بچه ی نورانی که روی زمین خوابیده بود زیر عکس که روی سینه اش بود نوشته شده شهید محمدرضا بختیاری خوب دقت کردم دیدم عکس همان پسر بچه است که از خواب بیدار شدم . فردای آن روز موقع نماز ظهر وقتی امام جماعت مسجد محل را دیدم، خوابم را برایش تعریف کردم قرار شد بعد از نماز تعبیرش را بازگو کند. بعداز ظهر که به منزلمان آمد گفت: شما به زودی صاحب فرزند پسری می شوید اسمش را محمدرضا بگذار. این پسر در سن پانزده، شانزده سالگی به مقام والایی می رسد با تعجب پرسیدم چه مقامی؟ گفت: شهادت .آنهم توی آب. کنجکاوی ام باعث شد تا بپرسم و بدانم به چه نحوی شهید می شود او ادامه داد و گفت این بچه در مسیر کربلا توی آب شهید می شود. در آن سالها بدلیل وجود اختلاف بین ایران و عراق راه کربلا بسته بود خندیدم و گفتم ما کجا کربلا رفتن کجا! آن وقت بخواهیم بچه ی مان را ببریم . پس از شروع جنگ تحمیلی محمدرضا در سال 1363 تصمیم گرفت که به جبهه برود آن روز ها برادرش علیرضا هم در جبهه بود برای همین با رفتنش به جبهه موافقت نکردم و هر بار بهانه ای می آوردم و مانع رفتنش به جبهه می شدم تا این که یک روز گفت شما چطور علیرضا را فرستادید به جبهه ولی من را نمی گذارید ، چرا بین پسرانتان فرق می گذارید وقتی از صحبت با من به نتیجه ای نرسید دست به دامن پدرش شد تا در نهایت حاج آقا هم رضایت داد و او آماده ی اعزام شد همان جا به دلم افتاد خوابی را که قبل از تولدش دیده بودم برایش تعریف کنم شاید مانع رفتنش شوم .خواب را تعریف کردم مثل کسی که از شنیدن خبر خوبی به وجد بیاید ذوق زده شد جلو آمد دستم را بوسید مرا بغل گرفت . این قدر شوق شهادت داشت موقع رفتنش حالم منقلب شد و بی اختیار گریه کردم وقتی زیر گلویش را پرسیدم گفت : مادر این قدر گریه نکن صبور باش. برای این که نشان دهم گریه ام از سر مخالفت نیست گفتم: پسرم تو امانت بودی من هم امانت دار. خداوند تو را پذیرفت برو به امان خدا بعد از خداحافظی ایشان راهی جبهه شد و چهار روز به عید مانده بود آخرین نامه اش رسید که نوشته بود این آخرین نامه است و دیدار ما در قیامت خواهد بود همان شب خواب دیدم که کسی به من گفت تو مادر شهید هستی مضطرب از خواب پریدم تا صبح نتوانستم بخوابم صبح که شد خوابم را برای حاج آقا و بچه ها تعریف کردم با وجودی که می دانستند همه ی خواب های من به واقعیت می پیوندد سعی شان این بود که ذهنم را با حرفهای دیگر مشغول کنند تا این که چند روز بعد از عید خبر شهادتش را آوردند ما تحقیقی که کردیم فهمیدیم محمدرضا درست همان شبی که خواب دیدم در عملیات بدر به شهادت رسیده است وقتی پیکر پاکش را در معراج شهدا دیدم روی سینه اش نوشته بودند شهید محمدرضا بختیاری.منبعZ.shams: سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3750سایت یاران رضا]</ref>    ==پانویس== <references/> ==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا بختیاری تربتی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]
۱٬۴۲۱
ویرایش