شهید برات محمد داستعاله: تفاوت بین نسخهها
Parsasirat98 (بحث | مشارکتها) |
(←خاطرات) |
||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به شهادت رسید . | + | فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به [[شهادت]] رسید . |
| − | یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی مسجد بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است . | + | یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی [[مسجد]] بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است . |
بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ گفت : من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت : برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است . | بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ گفت : من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت : برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است . | ||
| سطر ۳۱: | سطر ۳۱: | ||
یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد. | یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد. | ||
| − | یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که شهید می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref> | + | یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که [[شهید]] می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref> |
| + | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۷
کد شهید : 6004958
نام : برات محمد
نام خانوادگی : داستغاله
نام پدر : فرهاد
محل تولد: شبروان
تاریخ شهادت: 1360/12/08
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشت حمزه
خاطرات
فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به شهادت رسید .
یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی مسجد بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است .
بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ گفت : من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت : برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است .
یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد.
یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که شهید می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .[۱]