شهید برات محمد داستعاله: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 +
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = برات‌ محمدداستغاله‌
 +
|تصویر                  =
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[شیروان]]
 +
|شهادت                  = [[1360/12/08]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:فرهاد
 +
}}
 +
 +
 
کد شهید : 6004958  
 
کد شهید : 6004958  
  
نام : برات‌محمد
+
نام : برات‌ محمد
  
 
نام خانوادگی : داستغاله‌  
 
نام خانوادگی : داستغاله‌  
سطر ۷: سطر ۳۸:
 
نام پدر : فرهاد  
 
نام پدر : فرهاد  
  
تاریخ تولد:
+
محل تولد: شیروان
 
+
محل تولد: شبروان
+
  
 
تاریخ شهادت: 1360/12/08
 
تاریخ شهادت: 1360/12/08
  
مکان شهادت:
+
تحصیلات : نامشخص  
 
+
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
 
+
شغل : یگان خدمتی :
+
  
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
  
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
نوع عضویت : سایر شهدا  
 +
 
 +
مسئولیت : رزمنده‌
  
گلزار : بهشت‌حمزه‌
+
گلزار : بهشت‌ حمزه‌
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به شهادت رسید .
+
* فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت: مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به [[شهادت]] رسید.
  
یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی مسجد بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است .
+
* یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود، به من گفت: مادر جان من خواب دیدم که بر روی [[مسجد]] بلال رفتم و اذان می گویم، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردیده است.
  
بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ گفت : من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت : برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است .
+
* بعد از به [[شهادت]] رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید؟ یا ناراحتی دارید؟ گفتم: نه چرا این سؤال را می کنی؟ گفت: من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت: برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است.
  
یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجارت بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد
+
* یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد.
  
یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که شهید می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref>
+
* یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که [[شهید]] می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که [[شهید]] شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید برات محمد داستغاله }}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان شیروان ]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۳

برات‌ محمدداستغاله‌
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد شیروان
شهادت 1360/12/08
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:فرهاد


کد شهید : 6004958

نام : برات‌ محمد

نام خانوادگی : داستغاله‌

نام پدر : فرهاد

محل تولد: شیروان

تاریخ شهادت: 1360/12/08

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌ حمزه‌

خاطرات

  • فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت: مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به شهادت رسید.
  • یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود، به من گفت: مادر جان من خواب دیدم که بر روی مسجد بلال رفتم و اذان می گویم، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است.
  • بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید؟ یا ناراحتی دارید؟ گفتم: نه چرا این سؤال را می کنی؟ گفت: من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت: برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است.
  • یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد.
  • یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که شهید می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده‌ها