شهید محمدرضااسماعیلیان: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
سطر ۱: سطر ۱:
  
  
شهید محمدرضا اسماعیلیان
+
شهید [[محمدرضا اسماعیلیان]]
  
تاریخ تولد :1328/08/10
+
تاریخ تولد :[[1328/08/10]]
  
تاریخ شهادت : 1362/08/ 16
+
تاریخ شهادت : [[1362/08/ 16]]
  
  
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
  
  
شهيد محمدرضا اسماعيليان، فرزند سوم خانواده ا ی متوسط، در شهر اراک چشم به جهان گشود؛ پدرش کارمند راه آهن، و مادرش معلم بود؛ بعد از اتمام دوره دب ی رستان، وارد دانشکده خلبان ی شد و برا ی گذراندن دوره خلبان ی هواپ ی ما یی شکار ی اف 4 به پاکستان رفت، بعد از پا ی ان دوره ب ه کنترل رادار تغ یی ر رشته داده و در بابلسر، ک ی ش، مشهد و بندرعباس به خدمت مشغول بود.
+
[[شهيد]] محمدرضا اسماعيليان، فرزند سوم خانواده ا ی متوسط، در شهر [[اراک]] چشم به جهان گشود؛ پدرش کارمند [[راه آهن]] ، و مادرش معلم بود؛ بعد از اتمام دوره دبیرستان، وارد [[دانشکده خلبانی]] شد و برا ی گذراندن [[دوره خلبانی هواپیمایی شکاری اف 4]] به [[پاکستان]] رفت، بعد از پا یان دوره به [[کنترل رادار]] تغییر رشته داده و در [[بابلسر]] ، [[کیش]] ، [[مشهد]] و [[بندرعباس]] به خدمت مشغول بود.
  
  
در ارد ی بهشت سال 1359 با تصرف قصر ش ی ر ی ن، توسط دشمن او برا ی انجام عمل ی ات نصب رادار، به شهر ها ی مختلف جنگ ی از جمله بوشهر، بهبهان، دزفول و .... مامور ی ت داشت و بارها در ا ی ن مناطق با بمباران هوا یی دشمن مواجه شد؛ زمان ی که در دهلران بود برا ی انجام مامور ی ت ی به دزفو ل آمد که در همان زمان، سا ی ت هوا یی دهلران توسط دشمن تصرف شد و دوستانش به اسارت در آمدند و وي هم ی شه از ا ی ن موضوع ناراحت بود؛ در ن ی مه آبان 1362 به دل ی ل کسالت، به ب ی مارستان پا ی گاه ن ی رو ی هوا یی مراجعه کرد و سه روز مرخص ی پزشک ی دريافت كرد.
+
در اردیبهشت سال 1359 با تصرف [[قصر شیرین]] ، توسط دشمن او برای انجام [[عملیات نصب رادار]] ، به شهرهای مختلف جنگی از جمله [[بوشهر]] ، [[بهبهان]]، [[دزفول]] و .... [[ماموریت]] داشت و بارها در این مناطق با [[بمباران هوایی دشمن]] مواجه شد؛ زمان ی که در [[دهلران]] بود برا ی انجام ماموریتی به [[دزفول]] آمد که در همان زمان، [[سایت هوایی دهلران]] توسط [[دشمن]] تصرف شد و دوستانش به [[اسارت]] در آمدند و وي همیشه ازاین موضوع ناراحت بود؛ در نیمه آبان 1362 به دلیل کسالت، به [[بیمارستان]]  [[پایگاه نیروی هوایی]] مراجعه کرد و سه روز مرخصی پزشکی دريافت كرد.
  
  
در تاريخ، 1362/08/16 ساعت 2 نيمه شب با به صدا در آمدن آژ ی ر خطر، و همزمان با عمل ی ات والفجر 4 با افراد مسئول آن زمان تماس گرفت و متوجه شد که تمام دستگاه ها ی رادار از کار افتاده اند و هواپ ی ماها ی شناسا یی دشمن در حال تصو ی ر بردار ی از پا ی گاه و مناطق استراتژ ی ک بند ر عباس م ی باشند؛ در آن زمان چون فرمانده گردان عمل ی ات پا ی گاه شکار ی بندرعباس بود، صبح زود، و بعد از نماز صبح عازم محل کار خود م ی شود و در پاسخ به همسرش که ب ی مار بودن او را متذکر م ی شود جواب م ی دهد: اگر امشب بمباران کنند و زن و بچه ها ی ب ی گناه از ب ی ن بروند من نم ی توانم راحت بخوابم و بگو ی م مر ی ض بودم من با ی د بروم و علت از کار افتادن رادارها را ب ی ابم و مشکل را حل کنم.
+
در تاريخ، 1362/08/16 ساعت 2 نيمه شب با به صدا در آمدن [[آژیر خطر]] ، و همزمان با [[عملیات والفجر 4]] با افراد مسئول آن زمان تماس گرفت و متوجه شد که تمام دستگاه های [[رادار]] از کار افتاده اند و [[هواپیماهای شناسی]]  [[دشمن]] در حال تصویر برداری از [[پا یگاه]] و [[مناطق استراتژیک]]  [[بندرعباس]] می باشند؛ در آن زمان چون [[فرمانده گردان]]  [[عملیات]]  [[پایگاه شکاری]]  [[بندرعباس]] بود، صبح زود، و بعد از نماز صبح عازم محل کار خود می شود و در پاسخ به همسرش که بیمار بودن او را متذکر می شود جواب می دهد: اگر امشب [[بمباران]] کنند و زن و بچه های بی گناه از بین بروند من نمی توانم راحت بخوابم و بگویم مریض بودم من باید بروم و علت از کار افتادن [[رادار]] ها را بیابم و مشکل را حل کنم.
  
  
صبحگاهان که به همراه 8 نفر از همکارانش، همرا هل ی کوپتر، برا ی بازد ی د از رادار گنو در حال حركت بودند مورد حمله ن ی روها ی دشمن قرار گرفته و همگ ی به د ی دار معبودشان م ی شتابند.
+
صبحگاهان که به همراه 8 نفر از همکارانش، همراه [[هلی کوپتر]] ، برا ی بازدید از [[رادار]]  [[گنو]] در حال حركت بودند مورد [[حمله]]  [[نیروهای دشمن]] قرار گرفته و همگی به دیدار معبودشان می شتابند.
  
  
از اين شهيد گرامي، 2 فرزند پسر به يادگار مانده که در زمان شهادتش، ی ک ی 10 ساله و د ی گر ی 2 ساله بودند و به لطف اله ی هم اکنون ی ک ی مهندس کامپ ی وتر و د ی گر ی دکتر دارو ساز، و در حال خدمت به مردم شه ی د پرور ا ی ران م ی باشند.  
+
از اين [[شهيد]] گرامي، 2 فرزند پسر به يادگار مانده که در زمان [[شهادت]] ش، یکی 10 ساله و دیگری 2 ساله بودند و به لطف الهی هم اکنون یکی مهندس کامپیوتر و دیگری دکتر دارو ساز، و در حال خدمت به مردم [[شهید پرور]] ایران می باشند.  
  
  
ب ی شک اگر لحظات پر معنا و پر ماجرا ی هر ی ک از ا ی ن شهادت ها و حماسه ها ثبت شود غن ی تر ی ن م ی راث معنو ی در تار ی خ به جا م ی ماند.
+
ب ی شک اگر لحظات پر معنا و پر ماجرای هر یک از این [[شهادت]] ها و حماسه ها ثبت شود غنی ترین میراث معنوی در تاریخ به جا می ماند.
  
  
مقام معظم رهبر ی مدظله العال ی
+
[[مقام معظم رهبر ی مدظله العالی]]
  
  
سطر ۳۹: سطر ۳۹:
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
 
* راوی همسر شهید
 
* راوی همسر شهید
به نام خدا و آرزوی سلامتی رهبر عزیز، و موفقیت شما خدمتگذاران به شهدا
+
به نام خدا و آرزوی سلامتی [[رهبر]] عزیز، و موفقیت شما خدمتگذاران به [[شهدا]]
زندگی همه خاطره هست ولی به درخواست بنیاد شهید، مختصری از خاطرات خود را با قلم ناتوانم می نویسم؛
+
زندگی همه خاطره هست ولی به درخواست [[بنیاد شهید]] ، مختصری از خاطرات خود را با قلم ناتوانم می نویسم؛
اردیبهشت 1359در حالی که در مرخصی بود به او اطلاع دادند که دشمن از قصر شیرین به کشور عزیزمان حمله کرده و او  به غرب کشور رفت و به من گفت فعلاً مردم چیزی نمی دانند، فکر کنم جنگ شده، با کسی صحبت نکن، فقط بگو رفته ماموریت، و این اولین ماموریت جنگی او بود که تا آبان 1362 ادامه داشت و در نهایت به شهادت رسید .   
+
اردیبهشت 1359در حالی که در مرخصی بود به او اطلاع دادند که [[دشمن]] از [[قصر شیرین]] به کشور عزیزمان حمله کرده و او  به غرب کشور رفت و به من گفت فعلاً مردم چیزی نمی دانند، فکر کنم جنگ شده، با کسی صحبت نکن، فقط بگو رفته [[ماموریت]] ، و این اولین [[ماموریت جنگی]] او بود که تا آبان 1362 ادامه داشت و در نهایت به [[شهادت]] رسید .   
  
* یادم است که یک بار وقتی به ایشان گفتم : چرا همیشه شما باید ماموریت بروي؟  من در شهر غریب با بچه كوچک، و مدرسه تنها چکار کنم؟ مي گفت : بچه ها از پشت میز مدرسه ( مثل برادر خودت ) به جبهه می روند، من سال ها از این ملت  حقوق گرفته ام برای این روزها، که اگر جنگ شد، انتظار نداشته باش که من در خانه باشم و مردم عادی به جبهه بروند و به شوخی گفت: خیالت راحت باشد من شهید نمی شوم، چون بارها از کنارم بمب و خمپاره دشمن گذشته است.
+
* یادم است که یک بار وقتی به ایشان گفتم : چرا همیشه شما باید [[ماموریت]] بروي؟  من در شهر غریب با بچه كوچک، و مدرسه تنها چکار کنم؟ مي گفت : بچه ها از پشت میز مدرسه ( مثل برادر خودت ) به [[جبهه]] می روند، من سال ها از این ملت  حقوق گرفته ام برای این روزها، که اگر [[جنگ]] شد، انتظار نداشته باش که من در خانه باشم و مردم عادی به [[جبهه]] بروند و به شوخی گفت: خیالت راحت باشد من [[شهید]] نمی شوم، چون بارها از کنارم [[بمب]] و [[خمپاره]] دشمن گذشته است.
ولی نمی دانست خواست خدا چیز دیگری است و آن درست وقتی بود که مریض و در خانه   بود، مرخصی پزشکی داشت، شب حادثه، ناوهای آمریکایی که در خلیج فارس بودند دستگاه های رادار بندرعباس را از کار انداختند و مشغول فیلمبرداری از شهر و پایگاه های دریایی و هوایی بودند که سربازان هوشیار اسلام متوجه شدند، وقتی به ایشان اطلاع دادند لباس پوشید و رفت، گفتم: شما مریضی، مرخصی پزشکی داری، کجا می روی؟ گفت: دیشب دشمن بالای سر ما بوده، اگر امشب همه جا را بمباران کند من نمی توانم با وجدان آسوده بخوابم و بگویم مریض بودم، من باید بروم و بدانم چرا دستگاه ها از کار افتاده  و رفت و رفت رفت .
+
ولی نمی دانست خواست خدا چیز دیگری است و آن درست وقتی بود که مریض و در خانه بود، مرخصی پزشکی داشت، شب حادثه، [[ناوهای آمریکایی]] که در [[خلیج فارس]] بودند [[دستگاه های رادار]]  [[بندرعباس]] را از کار انداختند و مشغول فیلمبرداری از شهر و [[پایگاه]] های دریایی و هوایی بودند که [[سرباز]] ان هوشیار [[اسلام]] متوجه شدند، وقتی به ایشان اطلاع دادند لباس پوشید و رفت، گفتم: شما مریضی، مرخصی پزشکی داری، کجا می روی؟ گفت: دیشب دشمن بالای سر ما بوده، اگر امشب همه جا را [[بمباران]] کند من نمی توانم با وجدان آسوده بخوابم و بگویم مریض بودم، من باید بروم و بدانم چرا دستگاه ها از کار افتاده  و رفت و رفت رفت .
البته دستگاهی که ایشان مورد نظرش و بازرسی بود در کوه های اطراف بندرعباس به نام (رکنو) قرار داشت که مجبور بودند با هلیکوپتر بروند و ظاهراً به کوه برخورد کرده و سقوط کرد و بعضی ها گفته اند که آمریکائی ها آنها را زده اند و عجیب این بود که هلی کوپتر بعد از سقوط درب هایش قفل شده بود و نزدیک تانکر گازوئیل بود و کپسول های ضد حریق برابر رطوبت هوا زنگ زده بودند و نتوانسته بعد از انفجار هلی کوپتر آن خاموش کنند و 9 نفری که در هلیکوپتر بودند جلوی چشمان دوستان سوختند و دود شدند.
+
البته دستگاهی که ایشان مورد نظرش و [[بازرسی]] بود در کوه های اطراف [[بندرعباس]] به نام ([[رکنو]]) قرار داشت که مجبور بودند با [[هلیکوپتر]] بروند و ظاهراً به کوه برخورد کرده و سقوط کرد و بعضی ها گفته اند که [[آمریکا]] ئی ها آنها را زده اند و عجیب این بود که [[هلی کوپتر]] بعد از سقوط درب هایش قفل شده بود و نزدیک [[تانکر گازوئیل]]  بود و [[کپسول های ضد حریق]]  برابر رطوبت هوا زنگ زده بودند و نتوانسته بعد از [[انفجار]]  [[هلی کوپتر]] آن خاموش کنند و 9 نفری که در [[هلیکوپتر]] بودند جلوی چشمان دوستان سوختند و دود شدند.
  
  
 
منبع: سایت شهدای ارتش
 
منبع: سایت شهدای ارتش

نسخهٔ ‏۳۱ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۱۲


شهید محمدرضا اسماعیلیان

تاریخ تولد :1328/08/10

تاریخ شهادت : 1362/08/ 16


زندگینامه

بسمه تعالی


شهيد محمدرضا اسماعيليان، فرزند سوم خانواده ا ی متوسط، در شهر اراک چشم به جهان گشود؛ پدرش کارمند راه آهن ، و مادرش معلم بود؛ بعد از اتمام دوره دبیرستان، وارد دانشکده خلبانی شد و برا ی گذراندن دوره خلبانی هواپیمایی شکاری اف 4 به پاکستان رفت، بعد از پا یان دوره به کنترل رادار تغییر رشته داده و در بابلسر ، کیش ، مشهد و بندرعباس به خدمت مشغول بود.


در اردیبهشت سال 1359 با تصرف قصر شیرین ، توسط دشمن او برای انجام عملیات نصب رادار ، به شهرهای مختلف جنگی از جمله بوشهر ، بهبهان، دزفول و .... ماموریت داشت و بارها در این مناطق با بمباران هوایی دشمن مواجه شد؛ زمان ی که در دهلران بود برا ی انجام ماموریتی به دزفول آمد که در همان زمان، سایت هوایی دهلران توسط دشمن تصرف شد و دوستانش به اسارت در آمدند و وي همیشه ازاین موضوع ناراحت بود؛ در نیمه آبان 1362 به دلیل کسالت، به بیمارستان پایگاه نیروی هوایی مراجعه کرد و سه روز مرخصی پزشکی دريافت كرد.


در تاريخ، 1362/08/16 ساعت 2 نيمه شب با به صدا در آمدن آژیر خطر ، و همزمان با عملیات والفجر 4 با افراد مسئول آن زمان تماس گرفت و متوجه شد که تمام دستگاه های رادار از کار افتاده اند و هواپیماهای شناسی دشمن در حال تصویر برداری از پا یگاه و مناطق استراتژیک بندرعباس می باشند؛ در آن زمان چون فرمانده گردان عملیات پایگاه شکاری بندرعباس بود، صبح زود، و بعد از نماز صبح عازم محل کار خود می شود و در پاسخ به همسرش که بیمار بودن او را متذکر می شود جواب می دهد: اگر امشب بمباران کنند و زن و بچه های بی گناه از بین بروند من نمی توانم راحت بخوابم و بگویم مریض بودم من باید بروم و علت از کار افتادن رادار ها را بیابم و مشکل را حل کنم.


صبحگاهان که به همراه 8 نفر از همکارانش، همراه هلی کوپتر ، برا ی بازدید از رادار گنو در حال حركت بودند مورد حمله نیروهای دشمن قرار گرفته و همگی به دیدار معبودشان می شتابند.


از اين شهيد گرامي، 2 فرزند پسر به يادگار مانده که در زمان شهادت ش، یکی 10 ساله و دیگری 2 ساله بودند و به لطف الهی هم اکنون یکی مهندس کامپیوتر و دیگری دکتر دارو ساز، و در حال خدمت به مردم شهید پرور ایران می باشند.


ب ی شک اگر لحظات پر معنا و پر ماجرای هر یک از این شهادت ها و حماسه ها ثبت شود غنی ترین میراث معنوی در تاریخ به جا می ماند.


مقام معظم رهبر ی مدظله العالی


روحش شاد و يادش گرامي باد


خاطرات

  • راوی همسر شهید

به نام خدا و آرزوی سلامتی رهبر عزیز، و موفقیت شما خدمتگذاران به شهدا زندگی همه خاطره هست ولی به درخواست بنیاد شهید ، مختصری از خاطرات خود را با قلم ناتوانم می نویسم؛ اردیبهشت 1359در حالی که در مرخصی بود به او اطلاع دادند که دشمن از قصر شیرین به کشور عزیزمان حمله کرده و او به غرب کشور رفت و به من گفت فعلاً مردم چیزی نمی دانند، فکر کنم جنگ شده، با کسی صحبت نکن، فقط بگو رفته ماموریت ، و این اولین ماموریت جنگی او بود که تا آبان 1362 ادامه داشت و در نهایت به شهادت رسید .

  • یادم است که یک بار وقتی به ایشان گفتم : چرا همیشه شما باید ماموریت بروي؟ من در شهر غریب با بچه كوچک، و مدرسه تنها چکار کنم؟ مي گفت : بچه ها از پشت میز مدرسه ( مثل برادر خودت ) به جبهه می روند، من سال ها از این ملت حقوق گرفته ام برای این روزها، که اگر جنگ شد، انتظار نداشته باش که من در خانه باشم و مردم عادی به جبهه بروند و به شوخی گفت: خیالت راحت باشد من شهید نمی شوم، چون بارها از کنارم بمب و خمپاره دشمن گذشته است.

ولی نمی دانست خواست خدا چیز دیگری است و آن درست وقتی بود که مریض و در خانه بود، مرخصی پزشکی داشت، شب حادثه، ناوهای آمریکایی که در خلیج فارس بودند دستگاه های رادار بندرعباس را از کار انداختند و مشغول فیلمبرداری از شهر و پایگاه های دریایی و هوایی بودند که سرباز ان هوشیار اسلام متوجه شدند، وقتی به ایشان اطلاع دادند لباس پوشید و رفت، گفتم: شما مریضی، مرخصی پزشکی داری، کجا می روی؟ گفت: دیشب دشمن بالای سر ما بوده، اگر امشب همه جا را بمباران کند من نمی توانم با وجدان آسوده بخوابم و بگویم مریض بودم، من باید بروم و بدانم چرا دستگاه ها از کار افتاده و رفت و رفت رفت . البته دستگاهی که ایشان مورد نظرش و بازرسی بود در کوه های اطراف بندرعباس به نام (رکنو) قرار داشت که مجبور بودند با هلیکوپتر بروند و ظاهراً به کوه برخورد کرده و سقوط کرد و بعضی ها گفته اند که آمریکا ئی ها آنها را زده اند و عجیب این بود که هلی کوپتر بعد از سقوط درب هایش قفل شده بود و نزدیک تانکر گازوئیل بود و کپسول های ضد حریق برابر رطوبت هوا زنگ زده بودند و نتوانسته بعد از انفجار هلی کوپتر آن خاموش کنند و 9 نفری که در هلیکوپتر بودند جلوی چشمان دوستان سوختند و دود شدند.


منبع: سایت شهدای ارتش