شهید دادالله دهقان شیبانی: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Heydari9711 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | [[شهیددادالله دهقان شیبانی]] | |
نام پدر : - | نام پدر : - | ||
| سطر ۵: | سطر ۵: | ||
محل تولد: ش ی راز | محل تولد: ش ی راز | ||
| − | + | [[تاریخ تولد: ۴۷]] | |
| − | + | [[تاریخ شهادت: ۹۳/۴/۲]] | |
محل شهادت: حما، سور ی ه | محل شهادت: حما، سور ی ه | ||
| سطر ۱۹: | سطر ۱۹: | ||
==زندگینامه== | ==زندگینامه== | ||
| − | شه ی د دادالله (ماشاءالله) دهقان ش ی بان ی متولد ۱۳۴۷ و در خانوادها ی مذهب ی در ش ی راز متولد شد. دوم دب ی رستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضو ی ت سپاه درآمد و با مسئول ی ها ی امدادگر و تبل ی غات گردان تا پا ی ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خا نم زهرا زارع ش ی بان ی که در همسا ی گ ی شان بود و از اقوام به شمار م ی آمد، ازدواج کردند و برا ی تحص ی ل در دانشگاه امام حس ی ن (ع) به تهران آمد و در رشته مهندس ی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند . | + | شه ی د دادالله (ماشاءالله) دهقان ش ی بان ی متولد ۱۳۴۷ و در خانوادها ی مذهب ی در ش ی راز متولد شد. دوم دب ی رستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضو ی ت [[سپاه]] درآمد و با مسئول ی ها ی امدادگر و تبل ی غات گردان تا پا ی ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خا نم زهرا زارع ش ی بان ی که در همسا ی گ ی شان بود و از اقوام به شمار م ی آمد، ازدواج کردند و برا ی تحص ی ل در دانشگاه امام حس ی ن (ع) به تهران آمد و در رشته مهندس ی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند . |
سال ۷۵ بود که به جهت شغل ی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شه ی د کمال ی سکن ی گز ی د . دور ی از پدر و مادر و همه اعضا ی خانواده بس ی ار سخت م ی نمود؛ اما آنچه او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئول ی ت پذ ی ر ی بود، که در کمتر کس ی ی افت م ی شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه د ر مهندس ی مخابرات سپاه از ا ی شان اسطورها ی ساخته بود که در ا ی ن روزگار نا ی افتن ی است . | سال ۷۵ بود که به جهت شغل ی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شه ی د کمال ی سکن ی گز ی د . دور ی از پدر و مادر و همه اعضا ی خانواده بس ی ار سخت م ی نمود؛ اما آنچه او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئول ی ت پذ ی ر ی بود، که در کمتر کس ی ی افت م ی شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه د ر مهندس ی مخابرات سپاه از ا ی شان اسطورها ی ساخته بود که در ا ی ن روزگار نا ی افتن ی است . | ||
| − | تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت ز ی نب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زر ی ن ی از زندگ ی ی ک مجاهد ف ی سب ی لالله را در ی ک سال از مأمور ی ت خود رقم زد و سرانجام در دوم ت ی ر ماه ۹۳ در حال ی که از پرچم دفاع از مظلوم ی ت اهل ب ی ت را در دست داشت به لقاءالله پ ی وست و در مقام قرب و شهادت در شهر حماء دست ی افت . سرانجام در پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند . | + | تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت ز ی نب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زر ی ن ی از زندگ ی ی ک مجاهد ف ی سب ی لالله را در ی ک سال از مأمور ی ت خود رقم زد و سرانجام در دوم ت ی ر ماه ۹۳ در حال ی که از پرچم دفاع از مظلوم ی ت اهل ب ی ت را در دست داشت به لقاءالله پ ی وست و در مقام قرب و [[شهادت]] در شهر [[حماء]] دست ی افت . سرانجام در پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند . |
نکته جالب ا ی نکه تار ی خ اعتبار کارت مل ی ا ی شان هم دوم ت ی ر ماه ۹۳ بود. | نکته جالب ا ی نکه تار ی خ اعتبار کارت مل ی ا ی شان هم دوم ت ی ر ماه ۹۳ بود. | ||
| سطر ۳۲: | سطر ۳۲: | ||
1. همسر شه ی د از آخر ی ن بار ی که او م ی رود، م ی گو ی د : | 1. همسر شه ی د از آخر ی ن بار ی که او م ی رود، م ی گو ی د : | ||
| − | روز ی که م ی خواستند بروند چند بار تماس تلفن ی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جو ی ا ی رفتن ا ی شان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم د ی دارمون به اونور» و من که شب قبل به ا ی شان گفته بودم اگر جور شد ی ک بار ما را هم برا ی ز ی ارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که م ی خواه ی ما را هم ببر ی ؟ ! گفتند: «نه خانم م ی گم د ی دارمون به اونور» و ا ی ن در حال ی بود که ا ی شان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنا ی ان به طرز عج ی ب ی خداحافظ ی کرده بودند و حت ی به شهرک شه ی د کمال ی (محل سکونت قبل ی ) رفته و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در ا ی ن ی ک سال ی که ا ی شان به | + | روز ی که م ی خواستند بروند چند بار تماس تلفن ی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جو ی ا ی رفتن ا ی شان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم د ی دارمون به اونور» و من که شب قبل به ا ی شان گفته بودم اگر جور شد ی ک بار ما را هم برا ی ز ی ارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که م ی خواه ی ما را هم ببر ی ؟ ! گفتند: «نه خانم م ی گم د ی دارمون به اونور» و ا ی ن در حال ی بود که ا ی شان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنا ی ان به طرز عج ی ب ی خداحافظ ی کرده بودند و حت ی به شهرک شه ی د کمال ی (محل سکونت قبل ی ) رفته و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در ا ی ن ی ک سال ی که ا ی شان به [[سوریه]] رفت و آمد داشتند، اول ی ن بار ی بود که ا ی ن اتفاق م ی افتاد . |
| − | هر موقع از شهادت صحبت م ی کرد من خجالت م ی کش ی دم و بقول ی کم م ی آوردم من به ا ی شان م ی گفتم ا ی ن جور ی نگو یی د انشالله در پناه حضرت زهرا (س) باش ی د و برگرد ی د و خدا حافظ ی کرد ی م . | + | هر موقع از [[شهادت]] صحبت م ی کرد من خجالت م ی کش ی دم و بقول ی کم م ی آوردم من به ا ی شان م ی گفتم ا ی ن جور ی نگو یی د انشالله در پناه حضرت زهرا (س) باش ی د و برگرد ی د و خدا حافظ ی کرد ی م . |
۳۱ خرداد ماه ی عن ی شب تولدشان آخر ی ن تماس ی بود که با من گرفتند و من تلفن ی تولدشان را تبر ی ک گفتم. ا ی شان ما را هم ی شه برا ی شهادتشان آماده م ی کردند و حت ی بار آخر که م ی رفتند، عکس ی به پسرم دادند و گفتند ا ی ن را برا ی اعلام ی ه شهادتم بدون آنکه درجهام پ ی دا باشد استفا ده کن ی د . | ۳۱ خرداد ماه ی عن ی شب تولدشان آخر ی ن تماس ی بود که با من گرفتند و من تلفن ی تولدشان را تبر ی ک گفتم. ا ی شان ما را هم ی شه برا ی شهادتشان آماده م ی کردند و حت ی بار آخر که م ی رفتند، عکس ی به پسرم دادند و گفتند ا ی ن را برا ی اعلام ی ه شهادتم بدون آنکه درجهام پ ی دا باشد استفا ده کن ی د . | ||
| سطر ۴۶: | سطر ۴۶: | ||
خواندن نماز شب برا ی شان چنان اهم ی ت داشت که گاه ی وقت ی ن ی مه شب به خانه م ی آمد، به حالت ن ی مه خواب استراحت م ی کرد تا از ا ی ن فر ی ضه جا نماند. در هم ی ن خصوص ی ک ی از دوستانش م ی گفت، هنگام ی که در سور ی ه بودند، ا ی شان برا ی آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتا ق ی که بس ی ار گرم بود به سخت ی استراحت م ی کردند و نمازشان را بجا م ی آوردند . | خواندن نماز شب برا ی شان چنان اهم ی ت داشت که گاه ی وقت ی ن ی مه شب به خانه م ی آمد، به حالت ن ی مه خواب استراحت م ی کرد تا از ا ی ن فر ی ضه جا نماند. در هم ی ن خصوص ی ک ی از دوستانش م ی گفت، هنگام ی که در سور ی ه بودند، ا ی شان برا ی آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتا ق ی که بس ی ار گرم بود به سخت ی استراحت م ی کردند و نمازشان را بجا م ی آوردند . | ||
| − | ی ک ی از دلا ی ل ا ی نکه ه ی چگاه به ا ی شان به دل ی ل مأمور ی تها ی ز ی اد خرده نگرفتم، حد ی ث ی بود به ا ی ن مضمون که «اگر کس ی از جهاد و شهادت فرار کند، خداوند مرگ ی نص ی ب او م ی کند به همان زود ی ول ی با خفت و خوار ی » و پس از خواندن ا ی ن مطلب جرأت نم ی کردم به ا ی شان بگو ی م به مأ مور ی ت نرود . | + | ی ک ی از دلا ی ل ا ی نکه ه ی چگاه به ا ی شان به دل ی ل مأمور ی تها ی ز ی اد خرده نگرفتم، حد ی ث ی بود به ا ی ن مضمون که «اگر کس ی از [[جهاد]] و شهادت فرار کند، خداوند مرگ ی نص ی ب او م ی کند به همان زود ی ول ی با خفت و خوار ی » و پس از خواندن ا ی ن مطلب جرأت نم ی کردم به ا ی شان بگو ی م به مأ مور ی ت نرود . |
| − | آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما م ی خواست دعا کن ی م مرگ ی غ ی ر از شهادت نداشته باشد و هم ی شه و به و ی ژه در ی ک سال اخ ی ر ما را برا ی شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونها ی که شهادتشان برا ی ما قطع ی انگار م ی شد . همچن ی ن از د ی گر خصوص ی ات آن شه ی د خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود . | + | آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما م ی خواست دعا کن ی م مرگ ی غ ی ر از [[شهادت]] نداشته باشد و هم ی شه و به و ی ژه در ی ک سال اخ ی ر ما را برا ی شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونها ی که شهادتشان برا ی ما قطع ی انگار م ی شد . همچن ی ن از د ی گر خصوص ی ات آن شه ی د خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود . |
نسخهٔ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۰
نام پدر : -
محل تولد: ش ی راز
محل شهادت: حما، سور ی ه
محل دفن: ش ی راز
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان: -
زندگینامه
شه ی د دادالله (ماشاءالله) دهقان ش ی بان ی متولد ۱۳۴۷ و در خانوادها ی مذهب ی در ش ی راز متولد شد. دوم دب ی رستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضو ی ت سپاه درآمد و با مسئول ی ها ی امدادگر و تبل ی غات گردان تا پا ی ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خا نم زهرا زارع ش ی بان ی که در همسا ی گ ی شان بود و از اقوام به شمار م ی آمد، ازدواج کردند و برا ی تحص ی ل در دانشگاه امام حس ی ن (ع) به تهران آمد و در رشته مهندس ی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند .
سال ۷۵ بود که به جهت شغل ی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شه ی د کمال ی سکن ی گز ی د . دور ی از پدر و مادر و همه اعضا ی خانواده بس ی ار سخت م ی نمود؛ اما آنچه او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئول ی ت پذ ی ر ی بود، که در کمتر کس ی ی افت م ی شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه د ر مهندس ی مخابرات سپاه از ا ی شان اسطورها ی ساخته بود که در ا ی ن روزگار نا ی افتن ی است .
تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت ز ی نب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زر ی ن ی از زندگ ی ی ک مجاهد ف ی سب ی لالله را در ی ک سال از مأمور ی ت خود رقم زد و سرانجام در دوم ت ی ر ماه ۹۳ در حال ی که از پرچم دفاع از مظلوم ی ت اهل ب ی ت را در دست داشت به لقاءالله پ ی وست و در مقام قرب و شهادت در شهر حماء دست ی افت . سرانجام در پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند .
نکته جالب ا ی نکه تار ی خ اعتبار کارت مل ی ا ی شان هم دوم ت ی ر ماه ۹۳ بود.
خاطرات
1. همسر شه ی د از آخر ی ن بار ی که او م ی رود، م ی گو ی د :
روز ی که م ی خواستند بروند چند بار تماس تلفن ی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جو ی ا ی رفتن ا ی شان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم د ی دارمون به اونور» و من که شب قبل به ا ی شان گفته بودم اگر جور شد ی ک بار ما را هم برا ی ز ی ارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که م ی خواه ی ما را هم ببر ی ؟ ! گفتند: «نه خانم م ی گم د ی دارمون به اونور» و ا ی ن در حال ی بود که ا ی شان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنا ی ان به طرز عج ی ب ی خداحافظ ی کرده بودند و حت ی به شهرک شه ی د کمال ی (محل سکونت قبل ی ) رفته و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در ا ی ن ی ک سال ی که ا ی شان به سوریه رفت و آمد داشتند، اول ی ن بار ی بود که ا ی ن اتفاق م ی افتاد .
هر موقع از شهادت صحبت م ی کرد من خجالت م ی کش ی دم و بقول ی کم م ی آوردم من به ا ی شان م ی گفتم ا ی ن جور ی نگو یی د انشالله در پناه حضرت زهرا (س) باش ی د و برگرد ی د و خدا حافظ ی کرد ی م .
۳۱ خرداد ماه ی عن ی شب تولدشان آخر ی ن تماس ی بود که با من گرفتند و من تلفن ی تولدشان را تبر ی ک گفتم. ا ی شان ما را هم ی شه برا ی شهادتشان آماده م ی کردند و حت ی بار آخر که م ی رفتند، عکس ی به پسرم دادند و گفتند ا ی ن را برا ی اعلام ی ه شهادتم بدون آنکه درجهام پ ی دا باشد استفا ده کن ی د .
آن روز صبح دوم ت ی ر ماه بود که از خبر شهادت ا ی شان همه آگاه بودند؛ اما ما از ه ی چ ی خبر نداشت ی م . تا ا ی نکه برادرم به منزل ما آمد و بعد از ظهر آن روز به بهانه آنکه ا ی شان مجروح شده و قرار است به ش ی راز برده شوند، ما را به ش ی راز بردند و ساعت دو ن ی مه شب بود که با وارد شدن به منزل پدر ی شان از موضوع شهادت ا ی شان مطلع شد ی م و سرانجام در پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند .
بخش ی از و ی ژگ ی ها ی شه ی د از زبان همسرش: مهمتر ی ن خصوص ی ت ا ی ن شه ی د، احترام به پدر و مادر بود؛ آنچنان که ه ی چ گاه اخم ی به ا ی شان نکرد و حت ی جا یی که در حقشان کوتاه ی م ی شد، برخورد خوش و خوب ی نشان م ی دادند و با خنده از آن م ی گذشتند . ساده ز ی ست ی مش ی اصل ی شان بود ت ا جا یی که هرگاه از ا ی شان بابت خر ی د چ ی ز ی اجازه م ی گرفتم، ا ی شان م ی گفتند : «تا زمان ی که ن ی روها ی من آن را ندارند من ن ی ز نم ی خواهم داشته باشم ».
پس از شهادت ا ی شان بود که فهم ی دم برا ی ن ی روها ی ش مثل ی ک پدر دلسوز و حت ی در ر ی زتر ی ن مسائل زندگ ی ن ی ز کمک حالشان بود. ماش ی ن سوار ی اش پ ی کان ی بود که با ه ی چ چ ی ز ی عوضش نم ی کرد و هم ی شه م ی گفت، ما به ملت و رهبرمون بدهکار ی م و ه ی چ طلب ی ندار ی م و واقعا خلوصشان در ا ی ن ز م ی نه عال ی بود؛ حت ی پاداشها یی که به ا ی شان م ی دادند ب ی ن ن ی روها ی ش تقس ی م م ی کرد و از آوردن آن به منزل خوددار ی م ی کرد .
خواندن نماز شب برا ی شان چنان اهم ی ت داشت که گاه ی وقت ی ن ی مه شب به خانه م ی آمد، به حالت ن ی مه خواب استراحت م ی کرد تا از ا ی ن فر ی ضه جا نماند. در هم ی ن خصوص ی ک ی از دوستانش م ی گفت، هنگام ی که در سور ی ه بودند، ا ی شان برا ی آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتا ق ی که بس ی ار گرم بود به سخت ی استراحت م ی کردند و نمازشان را بجا م ی آوردند .
ی ک ی از دلا ی ل ا ی نکه ه ی چگاه به ا ی شان به دل ی ل مأمور ی تها ی ز ی اد خرده نگرفتم، حد ی ث ی بود به ا ی ن مضمون که «اگر کس ی از جهاد و شهادت فرار کند، خداوند مرگ ی نص ی ب او م ی کند به همان زود ی ول ی با خفت و خوار ی » و پس از خواندن ا ی ن مطلب جرأت نم ی کردم به ا ی شان بگو ی م به مأ مور ی ت نرود .
آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما م ی خواست دعا کن ی م مرگ ی غ ی ر از شهادت نداشته باشد و هم ی شه و به و ی ژه در ی ک سال اخ ی ر ما را برا ی شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونها ی که شهادتشان برا ی ما قطع ی انگار م ی شد . همچن ی ن از د ی گر خصوص ی ات آن شه ی د خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود .
2. خاطرها ی از روزها ی دفاع مقدس از زبان فرزند شه ی د
خاطرها ی هست که ا ی شان نقل م ی کردند، در ی ک ی از عمل ی اتها که قرار شده بود به خط مقدم بروند، در حال ی که با فرمانده گردان به سمت خط حرکت کرده بودند، راه را گم کردند و پس از ساعتها جستجو، آنگاه که از گرسنگ ی و تشنگ ی مستاصل شده بودند، چشمانشان به کشمشها یی که رو ی زم ی ن ر ی خته بود و مورچهها در حال غارت آنها بودند خورده و از فرط گرسنگ ی ب ی توجه به آنها شروع به خوردن آنها کردند و دوباره به راه افتادند .
پس از پ ی مودن مسافت ی ناگهان چشمشان به الاغ ی م ی خورد و با توجه به سن و سال کم، ا ی شان را سوار الاغ م ی کنند و ساعتها ی ز ی اد ی ا ی ن وضع ادامه م یی ابد تا آنکه به نزد ی ک ی ها ی خط که م ی رسند، ا ی شان لحظها ی که از ح ی وان پ ی اده م ی شود، الاغ ب ی چاره مثل موشک فرار م ی کند و ه مگان را متح ی ر م ی سازد .
منبع: