شهید حسن باقری
محتویات
- ۱ زندگینامه
- ۲ نگارخانهی تصاویر
- ۳ نگارخانهی ویدئو
- ۴ آثار شهید
- ۵ خاطرات
- ۵.۱ اونی که تو میگی فرماندهاس
- ۵.۲ خون...
- ۵.۳ هر چی بسیجیها خوردن...
- ۵.۴ پس فردا
- ۵.۵ برخورد ... مقاومت
- ۵.۶ خیلی تند و محکم میگفت.
- ۵.۷ تا یکی خانهدار شد!
- ۵.۸ نماز پشت سر
- ۵.۹ نوکر بسیجیها
- ۵.۱۰ نماز اول وقت
- ۵.۱۱ نه و یک دقیقه نشه!
- ۵.۱۲ به یاد بسیجیها
- ۵.۱۳ راز و رمز
- ۵.۱۴ بیتالمال
- ۵.۱۵ تا انتها حضور
- ۶ منابع
- ۷ ردهها
زندگینامه
بیست و پنجم اسفند ماه 1334 مصادف بود با روز تولد امام حسین (ع) و او در چنین روزی به دنیا آمد. به همین دلیل نامش را غلام حسین گذاشتند تا به عظمت مولایش حسین (ع) خداوند سلامتیاش را تضمین کند.
وضع خانوادهاش مناسب نبود. مادر با خیاطی و پدر با کار بسیار، دخل و خرج زندگی را هماهنگ میکردند و غلام حسین در این موقعیت و شرایط رشد پیدا میکرد. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم ریاضی در کنکور دانشگاه شرکت کرده و در هشت رشته پذیرفته شد. رشته دامپروری را انتخاب کرده و به ارومیه رفت.
در این دوران از تحقیق و مطالعات مذهبی غفلت نمیکرد و در دانشگاه به عنوان یک چهره مذهبی فعال، معروف شد. پانزده یا شانزده ماه بیشتر از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که به خاطر فعالیتهای سیاسی از دانشگاه اخراج شد. در سال 1356 به خدمت سربازی رفت. در آنجا نیز دست از فعالیتهایش بر نداشت و به دنبال فرمان امام (ره)، از پادگان فرار کرد و به صف مردم مبارز پیوست. فروردین 1358 تصمیم به ادامه تحصیل در رشته انسانی گرفت. پس از دو هفته مطالعه در امتحانات شرکت کرد و دیپلم ادبی گرفت، بعد هم در کنکور شرکت کرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد. با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی وارد این روزنامه شد و به عنوان خبرنگار و مقاله نویس در سر ویس خبر روزنامه مشغول به کار شد. یک ترم تحصیلی را پشت سر گذاشت و به دلیل ضرورت دفاع از مرزها تحصیل را رها کرد و به جهاد سازندگی پیوست. در اوایل سال 1359 در واحد اطلاعات سپاه مشغول شد و نام مستعار حسن باقری را انتخاب کرد.
او پس از حضور در جبهه در بسیاری از عملیاتها از جمله ثامنالائمه، فتح المبین، محرم، رمضان و... شرکت کرد. آخرین یگان خدمتی وی ستاد عملیات سپاه پاسداران بود. این فرمانده 27 ساله سرانجام در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در سمت جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران در نهم بهمن ماه 1361 و در پی سالها تلاش و مبارزه و در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی (فکه- شهدای چزابه) بر اثر اصابت خمپاره به سنگرش به شهادت رسید. پیکر پاکش را در قطعه 24 بهشت زهرا (س) به خاک سپردند. از او یک فرزند به یادگار ماند تا حافظ راه پدر باشد.[۱]
نگارخانهی تصاویر
نگارخانهی ویدئو
آثار شهید
وصیتنامه
- فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای تمام مستکبران در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان.
- ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سر جنگ داریم و در رابطه با این هدف، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...
- در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم (ص) و امام زمان (عج)، و پشت پا زدن به خون شهداست. ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری بکند ...
- در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پا افتاده است. و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم ...
- در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاته را هم خمسش را دادهام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند ...››
- درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی. اللهم عجل فی فرج مولانا صاحبالزمان (عج)
- غلامحسین افشردی ساعت 12 شب [۲]
دستنوشته
طرحریزی عملیات بیتالمقدس
ادامه جلسه مشترک:1360/1/30
سرهنگ صیاد شیرازی - روز ارتش را یادآوری کرد و بعد گفت: در رابطه با عملیات، دو راه حل عمده وجود داشت، یکی در بالا و دیگری در پایین، که در راه حل بالا انهدام عمده قوای دشمن انجام خواهد شد و چیزی در پایین نخواهد ماند و ما میتوانیم با سرعت پیشروی کنیم. راه حل دوم، بستن عقبه دشمن است. نیروی زمینی به این نتیجه رسیده که باید برای بستن عقبه دشمن تلاشی صورت گیرد به این صورت که در مرحله اول: سرپل، قرارگاه نصر و فتح تا جاده آسفالته، (قرارگاه قدس کاری انجام نمیدهد)، در مرحله دوم: حرکت قرارگاه نصر به سمت جنوب برای تأمین خرمشهر و حرکت قرارگاه فتح به عنوان جناح راست قرارگاه نصر، به طرف مرز خواهد بود. قرارگاه قدس نیز در خطوط اولیه عمل میکند.
پس اینکه خرمشهر تأمین شد و قرارگاه قدس، دشمن را درگیر کرد، قرارگاههای نصر و فتح به صورت همگام حرکت را در جناح شمالی شط العرب ادامه خواهند داد.
برادر محسن رضایی روز ارتش را تبریک گفت و مسئله وحدت عمل سپاه و ارتش را عنوان نمود و گفت: امام در پیامشان فرمودند هم رأی باشید و همین که تدبیر برادرمان شیرازی با ما یکی میباشد، اولین آیت پیروزی است. اکنون دشمن سه نقطه مهم به نامهای نشوه، بصره و جفیر دارد. در حال حاضر، جفیر دارد. در حال حاضر، جفیر تأمین بصره و نشوه میباشد درحالیکه قبلاً و هنگام هجوم، جفیر حکم احتیاط اهواز را داشت. ما در تحلیل به این نتیجه رسیدهایم که دشمن مجبور است خرمشهر را حفظ کند و از طرف دیگر باید مواظب کرخه نور باشد و جمع کردن دو مسئله متناقض برای دشمن مشکل است و از سوی دشمن نشانههایی که بروز کرده نشاندهنده این مطلب است، همچون انفجار در حمیدیه و تغییرات در جنوب کرخه نور و تقویت دشمن در منطقه قرارگاه نصر. ما در مورد قرارگاه فتح به هماهنگی رسیدیم و قرارگاه کربلا باید دقیقاً عمل کرد قرارگاههای نصر و فتح را هدایت کند. راجع به قرارگاه قدس راه حل زیر را پیشنهاد میکنیم و اگر سستی کنیم، نشوه حکم دوسلک را پیدا میکند و همه قوای دشمن فرار میکند.
از عملیات فتح المبین این تجربه برای من باقی مانده که چنانچه ما امکاناتی در دست داشته باشیم میتوانیم خیلی کارها انجام دهیم. سرپل فتح این امکان را برای ما فراهم میکند تا دشمن را تهدید کنیم و سرپل اهواز به قرارگاه فتح متصل میکند. سرهنگ لطفی: ما معتقدیم عبور از سرپل فتح در حدود کیلومتر 70، به لحاظ مخابرات و فرماندهی برای ما غیرقابل کنترل میباشد، لذا در مرحله اول سرپل طراح و فرسیه انجام شود و این سرپل به اهواز وصل گردد و سپس با اتکا به جاده آسفالته حرکتمان را تا پادگان حمید ادامه دهیم و بعد به سمت جفیر برویم.
سرهنگ موسوی قویدل: با کدام نیرو؟ جناح چپ، از حمید تا جفیر چه خواهد شد؟
نتیجه جلسه: با یاری خداوند، نتیجه بحثها روشن شده و فعلاً شفاهی گفته میشود.
برای اعلام آمادگی همهجانبه قرارگاهها یک هفته زمان داده میشود، یعنی یکم ماه رجب (1361/2/5). در تاریخ1361/2/1 طرح قرارگاهها در قرارگاههای قدس، فتح و نصر بررسی خواهد شد.
- مانور قرارگاه نصر این گونه است که پس از عبور از رود کارون سرپلی را تصرف میکند و دشمن را در منطقه خرمشهر منهدم کرده، شمال اروندرود را تأمین میکند. همچنین در ساحل شرقی شط العرب پس از تأمین مرز با هماهنگی قرارگاه فتح، حرکت خود را در ساحل شرقی شط العرب به سمت تنومه ادامه میدهد. یعنی تقدم و تأخر زمانی در نظر گرفته نشده است.
- قرارگاه فتح سرپل را اشغال میکند و پس از تأمین مرز، با هماهنگی قرارگاه نصر، حرکتش را برای تأمین دو پل شهر بصره ادامه میدهد.
- قرارگاه قدس هم زمان با سرپل پایین در کرخه نور سرپلی را تصرف میکند و سپس با توجه به موقعیت و عکسالعمل دشمن حرکتش را ادامه میدهد و شط العرب را در نشوه تأمین میکند. بدین ترتیب، هر سه قرارگاه در شط العرب پدافند میکنند. [۲]
خاطرات
اونی که تو میگی فرماندهاس
کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که دادند، گفت: «قبول باشه». احمد دلش میخواست بیشتر با هم حرف بزنند. نهار را که خوردند، حسن ظرفها را شست. بعد از چایی، کلی حرف زدند، خندیدند. گفت: «حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما میخواهیم با هم باشیم. میآی؟» ـ باشه. این طوری بیشتر با هم هستیم.
ـ آقا جون مگه چی میشه؟ ما میخوایم با هم باشیم.
ـ با کی؟
ـ اون پسره که اون جا نشسته. لاغره. ریش.
مسئول اعزام نگاه کرد و گفت: «نمیشه.»
ـ چرا؟
ـ پسرجون! اونی که تو میگی فرماندهس. حسن باقریه. من که نمیتونم او نو جایی بفرستم. اونه که همه رو اینور، اونور میفرسته. [۳]
خون...
بچهها از این همه جابجایی خسته بودند. من هم از دست بالاییها خیلی عصبانی بودم. به حسن گفتم: «دیگه از جامون تکون نمیخوریم، هرچی میشه بشه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.» حسن خیلی شمرده گفت: «بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین میریزه.» گفتم: «خسته شدیم، قوه محرکه میخوایم.» دوباره گفت: «قوه محرکه خون شهیده.» [۳]
هر چی بسیجیها خوردن...
عصر بود که از شناسایی آمد. انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید، نداشتیم. یکی از بچهها تندی رفت از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت کبابها را که دید داد زد: «این چیه؟» زد زیر بشقاب و گفت: هرچی بسیجیها خوردن، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار. [۳]
پس فردا
همهمه فرماندهها در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف شه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: «خجالت نمیکشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.» پس فردا خرمشهر آزاد شده بود... [۳]
برخورد ... مقاومت
تانکهای عراقی داشتند بچهها را محاصره میکردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیماً به حسن بیسیم میزدند.
ـ همین الآن راه میافتی، میری طرف نیروهات، یا شهید میشی یا با اونا برمیگردی. [۳]
خیلی تند و محکم میگفت.
ـ اگه نری باهات برخورد میکنم. به همه فرماندهها هم میگی آر. پی. جی بردارند، مقاومت کنند. فرمانده زندهای که نیروهاش نباشن نمیخوام. [۳]
تا یکی خانهدار شد!
کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فامیل دورشان با چند تا بچه قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند. نه جایی نه پولی. هفت هشت ماه پا پی صندوقدار مسجد لر زاده شده بود. میگفت: «بابا یه وام بدین به این بنده خدا. هیچی ندارد. لااقل یه سرپناهی پیدا کنه. گناه داره.» حاجی هم میگفت: «پسرجون! وام میخواهی، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق. همه را بدهکار کرد تا یکی خانهدار شد. [۳]
نماز پشت سر
مامان و باباش میخواستند پشت سرش نماز بخوانند. هر چی میگفتند، قبول نمیکرد. [۳]
نوکر بسیجیها
دیدم از بچههای گردان ما نیست، مدام این طرف و آن طرف سرک میکشد و از وضع خط و بچهها سراغ میگیرد. آخر سر کفری شدم. با تندی گفتم: «اصلاً تو کی هستی اینقدر سینجیم میکنی؟» خیلی آرام جواب داد: «نوکر شما بسیجیها.» [۳]
نماز اول وقت
سوار بلیزر بودیم. میرفتیم خط. عراقیها همه جا را میکوبیدند. صدای اذان را که شنید، گفت: «نگهدار نماز به خونیم.» گفتیم: «توپ و خمپاره میآد، خطر داره.» گفت: کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.» [۳]
نه و یک دقیقه نشه!
جلسه داشتیم. بعضیها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمیشناختم. دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت. فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت: «وقتی به برادرا میگیم نُه این جا باش. یعنی نُه و یک دقیقه نشه.» [۳]
به یاد بسیجیها
اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش را بست. گفت: به یاد بسیجیهایی که زیر آفتاب گرم میجنگند. [۳]
راز و رمز
سه تا تیپ درست کرده بود: کربلا، امام حسین علیه السلام، عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بیسیم به رمز میگفت: «کربلا! امام حسین علیه السلام اومد! عاشورا! امام حسین تنهاست.» برای جابجایی نیروها از منطقه آهو دشت به گرمدشت میگفت: «آهوها رو بفرستین اون جایی که هواش گرمه.» نیروی کارکشته که میخواست، میگفت: «کنسرو پخته بفرستین، نه خام.» [۳]
بیتالمال
هی میرفت و میآمد. برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود، نان بگیرد. بهش گفتم: «سهمیه امروز یه دونه نون و ماست پاکتیه. همین و بردار و برو» گفت: «این و دادن اینجا بخورم. نمیدونم، زنم میتونه بخوره یا نه.» گفتم: «این سهم توست. میتونی دور بریزی، یا بخوری.» یکی دو بار رفت و آمد. آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت. [۳]
تا انتها حضور
مقدمات عملیات فتحالمبین را میچید. از بس ضعیف شده بود، زود از حال میرفت. سرم که میزدند، کمی جان میگرفت و پا میشد. کمی بعد دوباره از حال میرفت. روز از نو روزی از نو. [۳]
منابع
- ↑ وبگاه صبح www.sobh.org
- ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ نرم افزار شاهد
- ↑ ۳٫۰۰ ۳٫۰۱ ۳٫۰۲ ۳٫۰۳ ۳٫۰۴ ۳٫۰۵ ۳٫۰۶ ۳٫۰۷ ۳٫۰۸ ۳٫۰۹ ۳٫۱۰ ۳٫۱۱ ۳٫۱۲ ۳٫۱۳ ۳٫۱۴ پایگاه اطلاع رسانی سراج اندیشه - معاونت تربیت و آموزش عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی